تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 851

مساهمون:

ص٨٥١
چو قصد خون مسلمان كند همى آخر * نصيحتى بكن آن چشم نامسلمان را ز چارسوى چمن مىدمد نسيم بهشت * مگر تو شانه زدى زلف عنبر افشان را
* *
اى روى تو قبلهء دل و منظر جان * سوداى تو زينت دل و نور جنان در پيچ‌وخم زلف‌شكن برشكنت * دل بر سر دل فتاده جان بر سر جان
*
تا چند حديث زهد و طامات كنم * تا كى صفت كشف و كرامات كنم از مسجد و مدرسه ملالم بگرفت * وقتست كه ميلى بخرابات كنم
*
چون روى تو در دهر دلارايى نيست * خوشتر ز سر كوى تو مأوايى نيست گر از تو مرا اميد وصلست مرنج * در هيچ سرى نيست كه سودايى نيست
*
ما از مى عشق دوست مستيم هنوز * بر قاعدهء عهد الستيم هنوز يارا ز چه ز بىوفايى از ما برگشت * ما توبهء مهرش نشكستيم هنوز
*
از روى تو تازه نوبهارى دارم * وز زلف تو خوش بنفشه‌زارى دارم همچون كمرت بر خود از آن مىپيچم * كز موىِ ميانِ تو كنارى دارم
*
يكچند اسير نفس ابليس سرشت * بودم بكليسيا و رفتم بكنشت در كعبهء اخلاص كنون معتكفم * فارغ ز عذاب دوزخ و ذوق بهشت
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 851 | ذبيح الله صفا