از اشعار بدر اين معنى هم مانند مطالب مذكور ديگر چندبار دريافته مىشود « 1 » .
سلطان محمد بن تغلق نسبت به بدر بانظر احترام مىنگريسته است چنان كه او را فخر الزّمان لقب داد « 2 » و برخوان خويش نشاند و داروى خاصّ خود را به دو داد « 3 » و او را بمأموريّت سياسى فرستاد « 4 » و در بيمارى او را دعا كرد و شفايش را از خدا خواست « 5 » .
مدّت اقامت بدر چاچى در دربار محمّد بن تغلق و در هند بدرستى معلوم نيست
هامش
( 1 ) - از آن جمله است در قصيدهيى بمطلع :دوش آن زمان كه خسرو زرين قباى خور * در مىكشيد خلعت عباسيان ببرو در قصيدهء ديگر :چون از خليفه شاه را منشور آمد بالوا * شد باز نور و الضحى بر فرق طاها ريخته( 2 ) -خسروم فخر زمان خواند ولى هست مرا * لقب آن ماه كه در نيمهء ما هست تماميعنى لقب واقعيم « بدر » ( - قرص ماه كه در وسط هرماه تمام و كامل مىشود ، ماه تمام ) است ولى پادشاه مرا فخر الزمان خوانده و لقب داده است .
( 3 ) -بنده را شاه بر سر خوان خواند * آنكه اصلش ز نسل جمشيدست
گفتمش كاحتمال بيماريست * گفت در صحت تو اميدست
قرص ما خور كه به شوى روزى * بدر فربه ز قرص خورشيدست( 4 ) - اين مطلب از قطعهيى برمىآيد كه بدين بيت آغاز مىشود :خطاب كرد كه اى بدر باجمال مليح * بنيك روز روان شو چو رستم دستانو آن مربوطست بمأموريتى كه پادشاه او را براى رفتن بقلعهء ديوگيرى در سال 745 داده بود .
( 5 ) -خبر بخسرو عالم رسيد در ساعت * جواب گفت هنوزش بقا فراوانست
هنوز خاك درماش سرمهء چشم است * هنوز ابر كف ماش آب احسانست
دعاش كرد شهنشه به حق كه جان بخشش * شفاش ده كه مرا بندهء بسامانست
ز آب مرحمت خويش بخش برگ و نواش * كه شاخ گلبن دين را هزار دستانست
شفاش داد هم اندر زمان خداوندش * كه او كنون بدل و جان غلام سلطانست