ياقوت لبت سلسله بر عقل نهاده * هاروت خطت غاليه بر ماه كشيده
مشتاق حديثت چو بنفشه همهتن گوش * جوياى جمال تو چو نرگس همه ديده
بر طرف گل روى تو آن خال دلافروز * چون نقطهيى از غاليه بر ماه چكيده
هر صبحدمى گشته روان همچو غلامان * در كوكبهء حسن تو خورشيد جريده
چون نرگس جادوى تو در باغ لطافت * كس غمزهء خونخوار نديده نشنيده
با دلشدگان وصل تو دانى چه حديثست * آهوى بلا ديدهء از دام رميده
صد خار جفاى تو مرا در دل بنشست * هرگز گلى از باغ وصال تو نچيده
* *
پردهء عقل مىدرد غمزهء نيم مست تو * آب حيات مىچكد از لب مىپرست تو
هست چراغ چشم و دل شعلهء شمع طلعتت * هست كمند زلف جان حلقهء همچو شست تو
صومعها پر از خروش نيست جز از كرشمهات * ميكدها پر از فغان نيست مگر ز دست تو
دل ز گدايى درت سلطنت عظيم يافت * گشت بلند مرتبت عقل چو گشت پست تو
بر محك خرد بود نقد دلم درست قلب * گر نكند بجان طلب منزلت نشست تو
* *
از شكرِ يار تا نبات برآمد * جان من از هوش وز ثبات برآمد
برگ بنفشه نگر كه باغ رخش را * از طرف چشمهء حيات برآمد
عقل نظيرش نيافت گرچه فراوان * گرد سراپاى كاينات برآمد
زمزمهء عشق پيش شمع جمالش * از همه بتهاى سومنات برآمد
نعرهء توحيد نزد لمعهء نورش * از دل عُزّى و جان لات برآمد
قامت محراب ابرويش چو عيان شد * غلغل و افغانِ الصّلوة برآمد
دفتر حسنش دبير حسن چو بگشاد * وجه مرادات را برات برآمد
مصحف عشقش دلم چو كرد ز هم باز * جان مرا آيت نجات برآمد
* *