تا نگويى كه مرا از تو شكيبايى هست * يا دل غمزده را طاقت تنهايى هست
نى مپندار كه از دورى روى تو مرا * راحت زندگى و لذّت برنايى هست
مكن انديشه كه تا دور شدى از چشمم * ديده را بىرخ زيباى تو بينايى هست
ناتوانم ز غمت تا تو گمانى نبرى * كه مرا با غم عشق تو توانايى هست
خوانديَم بىدل و رسوا و نگويم كه نيَم * هرچه گويى ز پريشانى و رسوايى هست
اندرين واقعه بر قول تو انكارى نيست * در من از عيب و هنر هرچه تو فرمايى هست
كس نگفتست در آفاق كه در عالم عشق * مثل من عاشق شوريدهء سودايى هست
كس ندادست نشان در ختن و چين و چگل * كه بتى چون تو بشيرينى و زيبايى هست
* *
از حسن تو دهر گلستانيست * وز بزم تو چرخ سايبانيست
در كوى تو عقل هرزهگرديست * در وصف تو نطق بىزبانيست
هر حلقه ز زلف مشكبارت * مأواى دلى و جاى جا نيست
هر غمزهء چشم نيم مستت * بنياد خرابى جهانيست
در هر طرفى ز چين زلفت * از عنبر و مشك كاروانيست
در هر چمنى ز حسن رويت * از نزهت و لطف بوستانيست
با ياد جمال جانفزايت * هر زاويه كعبهء امانيست
* *
ابروى كمان مثال جانان * محراب دلست و كعبهء جان
از رونق زلف او برافتاد * قدر گل و قيمت گلستان
كج كرده كلاه گوشهء حسن * برتافته طُرّهء پريشان
از ساحرى دو چشم خونخوار * وز كافرى دو زلف فَتّان
بر خاك فگنده سحر هاروت * برهم زده دار ملك ايمان
دلهاى شريف را بحيلت * جانهاى لطيف را بدستان