آويخته از كمند گيسو * انداخته در چَهِ زنخدان
تا جان گردد اسير و مدهوش * تا دل گردد زبون و حيران
آراسته روى عالم افروز * پيراسته زلف عنبر افشان
* *
مژده اى عاشقان كه آمد باز * غمزهء يار در كرشمه و ناز
بر مقيمان كنج مستورى * عشق او پاره كرد پردهء راز
گر ببينند كعبهء كويش * اهل تقوى قضا كنند نماز
دل بشويد ز جان شيرين دست * نرگسش چون كند عتاب آغاز
بر دل عاشقان شيدايى * غمزهء اوست مُشرف و غمّاز
در گلستان لطف و باغ جمال * طرّهء اوست دلبر و طَنّاز
در ره وصل دوست آبله شد * پاى عقلم ز بس نشيب و فراز
سوى كاشانهء حقيقت وصل * عشق محرم بود نه عقل مجاز
جان مشتاق من ز آتش دل * همچو شمعيست جمله سوز و گداز
با جفا و عتاب او ما را * چارهيى نيست غير عجز و نياز
*
اى رخ زيباى تو روضهء رضوان دل * وى لب جانبخش تو چشمهء حيوان دل
شيوهء ديوانگى منصب هر عاقلست * تا سر زلف تو شد سلسله جنبان دل
از خط سبزت بخوان قصهء اندوه جان * وز سر زلفت بپرس حال پريشان دل
لابهء بيچارگى پيش تو بيحاصلست * در تو ندارد اثر ناله و افغان دل
در دل شيدا بود درد تو چون جان عزيز * تا لب لعلت كند دارو و درمان دل
* *
شمايلِ قَدِ تو نيست سرو بستان را * حلاوتِ لبِ تو نيست آب حيوان را
بكفرِ زلف تو اقرار كرده بود دلم * بماهِ روى تو تجديد كرد ايمان را