نشنيدى حكايت منصور * شهسوارى و رايت منصور
كه بگفت او صريح با آن خلق * كه منم حق درين تنِ چون دَلق
همه گفتندش اين سخن بگذار * خويش را در چنين بلا مسپار
قدر دارى به پيش ما ز قِدم * بسوى اين خطر منه تو قدم
گرچه جَست از تو اين سخن بازآ * ترك جغدى بگوى شهبازا
گفت من راستم نگردم ازين * كى شود كافر آنكه دارد دين
نيست اين آن سخن كه باز آيم * پى اين چيست من همى پايم
كه چه زايد مرا ازين گفتن * وز چنين راز عشق ننهفتن
من درين رنج گنج مىبينم * مىفزايد ازين كمى دينم
عاقبت چونكه تن نخواهد ماند * مهر تن را دل من از جان راند
كه ز سر دادنست تخت و سرى * او بماند كه شد ز خويش برى
كاهش تن بود فزايش جان * عين دردست پيش من درمان
برگ در مرگ يافت هر درويش * مرهم جان خويش از دل ريش
* *
روى خوبت آنچنان زيبا چراست * و آن لبت شيرينتر از حلوا چراست
نرگسان چشم شوخت مست كيست * و آن رخان همچو گل حمرا چراست
همچو كبكت چيست آن رفتار خوش * همچو سروت قامت و بالا چراست
چون خرامى ناز نازان جلوهگر * صد هزاران چون منت شيدا چراست
گرنه گنج حسن دارى ، بر سرت * زلف مشكين مار و اژدرها چراست
گرنهاى عيسى دم اى آب حيات * گفتِ شيرين تو جانافزا چراست
چونكه كان حسن و لطفى در جهان * از تو اين قهر و جفا بر ما چراست
با همه نرمى چو آب اى بحر لطف * بر منت دل سخت چون خارا چراست
گرنه از عشقت وَلَد ديوانه شد * پس روان در كوه و در صحرا چراست