در قيد حيات بود . مولوى اين فرزند را بسيار دوست مىداشت و همواره بوى مىگفت كه تو از همهكس خلقا و خلقا به من مانندهترى « 1 » و بعد از آنكه او بمرتبهء رشد رسيد بفرمان پدر و بهمراهى برادرش علاء الدين محمد ( كه در سال 660 درگذشت ) براى تحصيل معارف به دمشق رفت و پيش از آن مقدمات فقه را از پدر فراگرفته بود . بعد از بازگشت بقونيه سلطان ولد همواره مصاحب پدر بود و از انفاس قدّوسى آن شاهباز عالم قدس كسب فيض مىكرد و در خدمت پدر چنان ارج داشت كه در خطاب بوى مىگفت :
« بهاء الدين ، آمدن من به اين عالم جهت ظهور تو بود ، چه اينهمه سخنان من قول منست ، تو فعل منى » « 2 » .
هنگامىكه مولانا جلال الدين بدرود حيات مىگفت ( سال 672 ) بهاء الدين نزديك پنجاه سال داشت و بااينحال چون پدرش چلبى حسام الدين را خليفهء خود خوانده بود باوجود اصرار و ابرام حسام الدين حاضر نشد بجاى پدر بنشيند و يازده سال بعد ازين تاريخ همچنان حلقهء اطاعت و ارادت حسام الدين در گوش دل داشت « 3 » تا آنكه بسال 683 بعد از وفات او برجاى پدر نشست و سى سال خلافت كرد و بنشر طريقت پدر و وضع آداب فرقهء مولويه و ايجاد مولوى خانهها و نصب مشايخ در بلاد مختلف و شرح و بسط افكار پدر مشغول بود چنان كه مىتوان گفت با مجاهدت او طرفداران طريقهء مولويه داراى آيينهاى خاص گرديدند و همانها را ديرگاه حفظ كردند . سلطان ولد نزديك سى سال بر مسند خلافت مولوى مستقر بود تا بسال 712 در حدود 90 سالگى در قونيه درگذشت و پهلوى پدر به خاك سپرده شد و بعد ازو پسرش جلال الدين فريدون معروف به امير عارف ( كه از فاطمه خاتون دختر شيخ صلاح الدين زركوب بود ) برجاى پدر نشست .
افلاكى گويد « 4 » : « حضرت ولد بعد از نقل والد خود سالهاى بسيار بصفاى تمام عمرى
هامش
( 1 ) - مناقب العارفين ص 785
( 2 ) - ايضا ص 791
( 3 ) - مناقب العارفين ص 785 - 786
( 4 ) - ايضا ص 804