فارغ ز بهشتيم و ز حوران سمنبر * و ايمن ز غم نار جحيميم و عذابيم
از قال مگو هيچ تو اى شيخ و نه از حال * صد ساله ره آنسوى سؤاليم و جوابيم
گويد ولد اى قوم بجان زندهء عشقيم * نى همچو شما زنده بخورديم و بخوابيم
* *
الحمد للّه كز كرم با ما دمى درساختى * وز بهر لشكرهاى دل نَو سنجقى افراختى
بالا بُدى مانند خور روشن ز نورت صد قمر * زير آمدى اى شاه جان با هر گدا درساختى
كردى مرا از عشق پُر خوب و لطيف و شاد و حُرّ * ظلمت كه بود اندر تنم از نور جان پرداختى
با جان كه بودت آشتى از خاك تن برداشتى * تن را كه بود او خصم جان در چاه هجر انداختى
اندر شكار اى پهلوان بردى ز شيران عقل و جان * و آنگه سواره شادمان در ملك دلشان تاختى
مانند رستم در وغا چون شير نر در بيشها * مردانه همچون اژدها بر قلب لشكر آختى
پنهان شدم اندر كمين از چشم تو اى تيزبين * پنداشتم نشناسيم خود عاقبت بشناختى
اى كيمياى سرمدى بر نار عشق ايزدى * تا مسّ تن را زر كنى چون نقرهام بگداختى
گويد ولد ز آن چشم و رخ بردى ز نطعم اسب و رخ * كردى مرا شهمات خود بىآنكه با من باختى
*
عشق آمد و كرد مست و دلشاد مرا * وز بندگى زمانه آزاد مرا
چون ديد كه من به پيش حسنش مردم * بنواخت بلطف خويش و جان داد مرا
*
حاجت نبود مستى ما را به شراب * نى مجلس ما را طرب از چنگ و رباب
بىمطرب و بىشاهد و بىساغر و مى * هر شام و سحر فتاده مستيم و خراب
*
اين صورتِ تن بخيمهيى ماند راست * جان سلطانى كه منزلش دار بقاست
فرّاش ز بهر منزل آينده * اين خيمه بيفگند چو سلطان برخاست
*