من محو خدايم و خدا آنِ منست * هر سوش مجوييد كه در جان منست
سلطان منم و غلط نمايم بشما * گويم كه كسى هست كه سلطان منست
*
گاهى ز تو هشيارم و گاهى ز تو مست * گاهى ز تو بالايم و گاهى ز تو پست
گر جان و تن و چرخ و زمين محو شوند * جاى گله نيست چون تو هستى همه هست
*
كى چشمِ فنا روىِ بقا را بيند * محدود كجا بىحَدِ ما را بيند
نورى بايد نخست در تو ز خدا * تا باز همان نور خدا را بيند
*
آنكس كه درى ز سينه در جان بگشود * مردانه ره خويش تمامت پيمود
از جان برخاست بهر آن جان و جهان * گوى از همه رستمان عالم بربود
*
ما لعبتكانيم و توى لعبت باز * تو مطرب عشّاقى و ما جمله چو ساز
محمود توىّ و غير تو نيست اياز * چون جمله توى با كه همى گويى راز !
29 - همام تبريزى « 1 »
خواجه همام الدين علاء تبريزى از رجال معروف و مشايخ بزرگ ايران در عهد
هامش
( 1 ) - دربارهء احوال و آثار همام رجوع شود به :
* مقدمهء ديوان همام تبريزى نسخهء كتابخانهء ملى پاريس كه عكس آن بشمارهء ع 3501 در كتابخانهء مركزى دانشگاهست و همين نسخه است كه آقاى مؤيد ثابتى منتخبى -