همچون عَرَضند جوهر و جسم * قايم به تو ، چون تو آنِ مايى
تو مصدر عالم وجودى * تو مسطَرِ خطِّ استوايى
مِفتْاحِ كُنُوزِ علمِ غيبى * كَشّافِ رُمُوزِ اوليايى
تو جان و جهانِ ذاكرانى * مجموعهء رحمت و هُدايى
تو چشم و چراغ صوفيانى * سردفتر صدقى و صفايى
تو گوهر كانِ قَبض و بسطى * سرمايهء خوفى و رجايى
در مجلسِ انسِ بىدلانش * مانندهء شمع باضيايى
بر گلبن جانِ صادقانش * تو بلبل مست خوش نوايى
در ظلمت هجر عاشقان را * از نورِ وصال رهنمايى
اندوه دل و بلاى جانى * شيرين اندوه و خوش بلايى !
در عالم راستى بتحقيق * تو عين عنايتِ خدايى . .
» * *
ترا جانا سر و سوداى ما نيست * و يا از حُسْن خود پرواى ما نيست
از آن روزى كه دل در عشقت افتاد * بجز خاك درت مأواى ما نيست
همهشب تا سحر در كوى عشقت * بجز فريادِ واويلاى ما نيست
عَلاءُ الدوَّله مىگويد كه دنيا * خداوندا ، كه بىتو جاىِ ما نيست
چو رفتند دوستان زين خاكدان خوش * ازين پس بودن اينجا راىِ ما نيست
دلم را بعد ازين از تابِ هجران * يكى لحظه سَرو سَوْداى ما نيست
* *
هاتف دولت مرا آواز داد * مرغ دل را سوى جان پرواز داد
هرچه جان از طعمهء دل خورده بود * از بُن سىّ و دو دندان باز داد
بود شهبازى عجب اين مرغ دل * شاه بازش ز آن سبب ره باز داد
جانِ قُدسى چون بديدش در زمان * خويش را درخورد آن شهباز داد