چه خوش گنجيست گنج بىنيازى * چه خوش ملكيست ملك بىنوايى ! . . .
* *
غمزهء تو غارت جان مىكند * طُرّه تو قصد ايمان مىكند
حُسْنِ تو بر ملك دل سلطان چو شد * ملك خود را از چه ويران مىكند
آشكارا چونكه جانم را ستاند * بَعْد ازينش از كه پنهان مىكند
در مَناى عاشقى جان از صفا * هركه عاشق گشت قربان مىكند
نَفْسْ چون تسليمِ عقلِ كُلّ بديد * كارها جمله بفرمان مىكند
اى عَلاءُ الدَّوله پيشِ شاه عشق * نفس تو دَعوِىّ عرفان مىكند
در خدادادى ، خودى را ترك كن * چون خدا كارت بسامان مىكند
شادمان باش و ز درد دل مَنال * درد را چون دوست درمان مىكند
* *
ساقيا برخيز و پُر كن جام را * مست كن اين رِنِد دُرد آشام را
آتش غم در دل من برفروز * پخته كن از راه لطف اين خام را
مىدهم پيغامى اى باد صبا * سوى جانان بَر ز جان پيغام را
گو فلانى مىرساند بندگى * مىكند او ترك ننگ و نام را
تا ببيند صبحگاهى روى تو * لطف كن ، بنما ، ببر آرام را
* *
طُرّهء تو هست طَرّارى دگر * غمزهء تو هست خونخوارى دگر
دل نچيد از گلبن وصلت گُلى * تا نَزَد در پاى جان خارى دگر
جز گلستان وجودت ، دلبرا ، * دل ندارد هيچ گلزارى دگر
دل ز آزار تو نگزيرد ، بيا * بلكه خواهد هردم آزارى دگر
خار را در پاى جانم مىخَلى * تا نگردم گِردِ گُل بارىدگر
چون ببينى خستهام در زير بار * بر سَرِ بارم نهى بارىدگر