نَفْسِ مسكين چون بدانست اين سخن * مجلسى بهر عَزا خوش ساز داد
همچو شمعِ زرد رو مىسوخت خوش * اشك مىباريد و تن در گاز داد
اى عَلاءُ الدَّوله وقتت باد خوش * چون ترا شاهِ جهان آواز داد
* *
سَحرگَهى چو مرا بر دَرَت گُذَر باشد * بسوىِ گوشهء بام توام نظر باشد
نثارِ خاكِ سَرِ كوىِ تو كنم دل و جان * اگرچه پيش تو اين سخت مختصر باشد
وليك عذرِ من بىنوا بخواه از لطف * بگو كه مايهء درويش اين قَدَر باشد
غريب كوى توام از دَرِ خودم بمران * بترس از آه غريبان كه باخطر باشد
نَعُوذُ باللّه اگر آن زمان كنم آهى * چو تير ناوَكَت از جوشنم گذر باشد
در آتش افگنم اين گنج خاكدانت را * بباد بر دهم آبِ رُخم اگر باشد
علاءِ دَولَه همان بِه كه بعد ازين ناگه * برون نهى قدم از خويش تا خبر باشد
از آنكه هست درخت تو باردارِ يقين * كه سنگ بيش خورد آنكه بارور باشد
* *
مگذار كه عمرت به تمنّا برود * وين جان عزيز از پى سودا برود
آنكس كه نشست باتو دىدوش برفت * و امروز هرآنكه ماند فردا برود
*
يك ذره غم عشق تو كم نيست مرا * آن چيست ز غم كه دَم بدَم نيست مرا
با اينهمه كيمياى شادى غم تست * چون هست غم تو هيچ غم نيست مرا
*
اين ذوق و سَماع ما مَجازى نبود * وين وَجْدْ كه مىكنيم بازى نبود
با بىخبران بگو كه اى بيخردان * بيهوده سخن به اين درازى نبود
*
ديوانگى و شيفتگى شيوهء ماست * زين شيوه اگر كسى كند توبه خطاست