كس نديد اندر جهان عاشقى * همچو عشقت هيچ عَيّارى دگر
گر زنى هر لحظهام تير جفا * من نگيرم غير تو يارى دگر
فاش مىگويد عَلاءُ الدَّوله ، نيست * چون تو دل را هيچ دلدارى دگر
* *
« 1 » هر نسيمى كه به من نفحهء بغداد آرد * از دَمِ عيسوى ، اى جان ، دلِ من ياد آرد
در كَشَم كُحْل صفت حالى در ديدهء جان * خاكِ پاى سَگِ كويت كه به من باد آرد
دل مظلوم من از جور فراقت خون شد * كو نسيمى كه ز وصل تو مرا داد آرد
جانم از آتش هجران تو بگداخت چو شمع * وقت شد گر قَدَر او را سوى بغداد آرد
وز غم و انده هجرانْشْ خلاصى بخشد * در حريم شَهِ وصلش خوش و دلشاد آرد
بلبل جان مرا در چمن خرّم دل * هر سحرگه گل وصل تو بفرياد آرد
خسرو عشق سحرگاه ز شيرين خبرى * خوش بُوَد گر ز سَرِ لطف بفرهاد آرد
اى عَلا دَوْله ترا شيخ ز بند هجران * زود باشد كه ز لطف و كرم آزاد آرد
بر دل و جان تو ابْوابِ فَرَح بگشايد * ناگهان مَحْمِلِ خود سوى « خداداد » آرد
* *
اى عشق طبيبِ دَرْدِ مايى * ديوانهء عشق را دوايى
تو آب حيات جاودانى * از كَوْثَرِ لطفِ ايزد آيى
سيمرغِ هواىِ لامكانى * ز آشانهء « 2 » خاص كبريايى
در ديدهء عقل و چشم ايمان * مانندهء كُحْل توتيايى
جَوْهر چو صَدَف تو همچو دُرّى * وين جسم چو مس تو كيميايى
هامش
( 1 ) - اين غزل را علاء الدوله براى استاد خود عبد الرحمن اسفراينى كه خانقاهش در بغداد بود ، فرستاد .
( 2 ) - « آشانه » را علاء الدوله بجاى « آشيانه » آورده و گويا پنداشته بود كه شاعر در هرگونه تصرفى در زبان آزادست ، و چنين نيست . وى ازينگونه لغزشها باز هم دارد .