لاابالىگرىّ و عيّارى * در بيابان عشق كار منست
سِرِّ توحيد و نَعْتِ شاهِ رُسُل * در سخن دُرِّ شاهوار منست
تا ببستم ميان به خدمت حقّ * شاهد بخت در كنار منست
اين سعادت كه روح پاكم يافت * همه از نَفْس بُرد بار منست
هركه از غير چون عَلادَوْلَه * قَطْعِ پَيْوَند كرد يار منست
* *
هر آن جان كز غمش به روى رَقَم نيست * نديمش در دو عالم جز نَدَم نيست
دلى كز درد او درمان نسازد * وجود او بمعنى جز عدم نيست
سَرى كز سِرِّ معنى باخبر شد * در آن گنجايشِ شادىّ و غم نيست
جهان از عكس رويش گشته روشن * اگر ابله نبيند هيچ غم نيست
تو مَحْرَم نيستى مَحْروم از آنى * رَهِ نامَحْرَمان اندر حَرَم نيست
حجابِ تُست اين هستىِّ موهوم * كه هرگز نور با ظلمت بهم نيست
چو در درياى وَحدت گُم نگشتى * از آنت دُرّ معنى در شكم نيست
اگر فانى شوى در بحر توحيد * عيان بينى كه آنجا كَيْف و كَمّ نيست
چو باز ار چشمِ همّت بستى از گِل * مَقَرِّ عزّ تو جز دست جَم نيست
بجز همّت نيابد راه مقصود * هُماىِ همّت آنجا مُتَّهَم نيست
عَلا چون همّت عالى ندارى * ترا گامى بكويش لاجَرَم نيست
* *
دلا تا چند زَرْق و خودنمايى * دلت نگرفت ازين زُهْدِ ريايى ؟
بمان هستى قدم در نيستى نه * خودى بگذار گر مرد خدايى
منى را در مَنا قُربانِ حق كن * اگر خواهى كه اندر كعبه آيى
مُتابِع باش شرع مصطفى را * كه تا در هردو عالم بَر سَر آيى
گدايى از دَرِ صاحبدلان كن * كه يا بى پادشايى زين گدايى