گل خُلق خوش صدر اجل كرد حكايت * ز آن در دهنش سفرهء افلاك زر انداخت
* *
از حقّهء لعل تو جهان درج گهر يافت * وز پستهء تنگ تو فلك تنگ شكر يافت
نشگفت كه سروِ تو تر و تازه برآمد * چون نشو و نما در چمن ديدهء تر يافت
گر خون جگر خورد لب لعل تو شايد * زيرا كه همه پرورش از خون جگر يافت
اندر دلم از تنگى و انبوهى غمها * عشق تو ندانم ز كجا راهگذر يافت
دل سوخته چون لاله شدم در چمن عشق * تا لالهء تو آبخور از چشمهء خور يافت
در آرزوى سلسلهء زلف تو شد آب * تا دل چو صبا زلف ترا سلسلهگر يافت
در بند نشان كمرت باد دل من * جز عقد كمر گر ز ميان تو اثر يافت
همچون سخنت عرصهء جان باد بر او تنگ * جز عقد سخن گر ز دهان تو خبر يافت
هركو چو فلك مهر تو در سينهء خود كرد * از مهر تو خود را چو فلك زير و زبر يافت
جانم بلب و كار بجان آمده بودست * در يافتن خدمت صاحب همه دريافت
مخدوم كمال الدين آن گوهر دولت * كز چرخ چو شمشير بلندى بگهر يافت
* *
هين در دهيد باده كه آنها كه آگهند * حلقه به گوش اين نَمَط و خاك اين رهند
ضدّند جان و تن قدح باده در دهيد * تا يكدم از مصاحبت خويش وارهند
رنگى ز رنگ باده نديدند خوبتر * آنها كه رنگ يافتهء صبغة اللّهند
جز سوى جام دست درازى نمىكنند * آنها كه از متاع جهان دست كوتهند
نقش جهان امر درين جام ديدهاند * خلقى كه از حقايق اسرار آگهند
گرد فناء نفس بدين آب شستهاند * هرچند كز نجاست دنيا منزّهند
روشن دلند و پاك و پَگَه خيز همچو صبح * كآماده از براى شراب سحرگهند
قومى ز چشمهء قدح آبى نمىخورند * تا لاجرم بخويش فرو رفته چون چهَند