بىنور و سرنگون چو چَه آمد عدوى ملك * ز آن غم كه رشك چشمهء خورشيد انورم
از آفتاب و ماه فزونم به قدر از آنك * كز ذرّه و ستاره فزونست لشكرم
مستغنيم به يارى ايزد ولى ز حزم * از كلك باسنانم و از خطّ زره ورم
منّت خداى را كه بلطفش ميسّرست * ملكى كه در خيال نبودى مصوّرم
صدرا ز حسب حال رهى قصّهيى شنو * تا بر چهسان ز گردش چرخ ستمگرم
نىنى كياست تو بر اسرار واقفست * زين بيش دردسر ، كه مبادا ، نياورم
* *
جايى كه زلف كافر تو سر برآورد * گرد از نهاد مؤمن و كافر برآورد
شكّر فراخ مىشود آنجا كه خندهات * از تنگ شكّرين تو شكّر برآورد
اندر هواى شكّر طوطى اساس تو * طوطىّ جان من بهوس پر برآورد
از مهر آستان تو چون موى شد رهى * گر سر بُرى ورا سر ديگر برآورد
از آرزوى قامت همچون صنوبرت * خود را دلم به شكل صنوبر برآورد
هر لحظه دست جور تو پيچان و گوژپشت * قُمريت را چو طوق كبوتر برآورد
نزديك شد كه از لب همچون نبات تو * خط سبزهيى ز حلوا خوشتر برآورد
از غصّهها كه مىخورد از سرو قدّ تو * هر دم چنار دست بداور برآورد
در جويبار نرگس پر از شكوفهام * اشكم ز عكس قدّ تو عرعر برآورد
زلف تو سر فرو شده بنگرچه مىكند * خاصه نعوذ باللّه اگر سر برآورد
بس مفلسم ولى ز پى آب روى من * زين بحرِ چشم لعل تو گوهر برآورد
وز صحن « 1 » روى من كه پر از چين چو سفره است * زين روى كار من چو زَرِ تر برآورد
عنبر ز بحر خيزد و اكنون ز چشم من * بحرى بدان دو زلف چو عنبر برآورد
هندوى ترك خويشم و اين راز كس نگفت * جز آنكِ سر بدينِ قلندر برآورد
دانم خجل شوى چو كسى نام تو بجور * در پيش تخت صاحب اكبر برآورد
هامش
( 1 ) - صحن : قدح