به مثل اگر بهرجا بُوَدت هزار عاشق * بخداى در ميانشان كه يكى چو من نباشد
چه سخن بود كه رانى سخنى ز ديده و دل * سخن از جهان و جان گو كه در آن سخن نباشد
چه غم ار بتير غمزه دل قُمريى بدوزى * دل مرغ كشته را خود غَمِ بابزن نباشد
*
امروز چنانم كه غم خويش ندارم * برگِ دلِ زير و زبر خويش ندارم
بر مايدهء رنج كبابى و شرابى * جز خون دل و جز جگر خويش ندارم
دردسر من زين سر سودايى من خاست * نيكست كه امروز سر خويش ندارم
گفتى كه كجايى و ندانم كه كجايم * كز مستى عشقت خبر خويش ندارم
با تو ز لب و ديده چه گويم كه ز عشقت * پرواىِ غم خشك و تر خويش ندارم
*
اى آب و سنگ عاشقان برده دل چون سنگ تو * بىشرم گشته چشمها ز آن چشم شوخ و شنگ تو
چون آدم از جنت مرا دارى ز روى خود جدا * سرگشتهام چون آسيا ز آن روى گندم رنگ تو
جانى ز من چون آهنى چون سوزن زرين تنى * سينه چو چشم سوزنى خواهد دل چون سنگ تو
اى زخم تو بشكافته اين سينهء دل تافته * يك ره نوا نايافته همچون رباب از چنگ تو
دل شاخ شاخ افتاده چون شانه از آن زلف نگون * اشكم شده شنگرفگون ز آيينهء بىرنگ تو
اى نيم شب بيرون شده نور از كواكب بستده * خورشيد بيرون آمده شب رفته از آهنگ تو
خواهى دل من ممتحن چون طرهء تو پرشكن * چندانكه بينى دست من همچون دهان تنگ تو
*
خوبان همه ساله سر پر ناز ندارند * بر سوخته درهاى جفا باز ندارند
هم چشم ندارند بيك بار بيك كوى * هم گوش بكلّى سوى غماز ندارند
گهگه چو زرم نيز نوازند و همه روز * همچون زرم اندر دهنِ گاز ندارند
در پرده دريدن چه زنى چنگ درينها * كاندرخور يك پردهء تو ساز ندارند
گر از من دل سوخته دارند ترا دور * سوز و غزل و گريه ز من باز ندارند