حقّا كه بود ضايع و گم حسن نگاران * گر همچو منى عاشق جانباز ندارند
قمرى چه كه مرغان چمنهاى بهشتى * جز گرد سر كوى تو پرواز ندارند
*
دل چون جو و رويم چو كه ز آن روى گندمگون كند * به روى ز كاهى كمترست ارهم برين افزون كند
شد مهر دلها حاصلش در قلب چون مه منزلش * قصد دلست اندر دلش بيچاره دل خود چون كند
ترياك اكبر در لبش افسون تبها عقربش * افعى زلف چون شبش اشكم به خون معجون كند
دى خود نبود از ماه كم و اكنون ز مه بيش است هم * بر جان من جور و ستم گر دى نكرد اكنون كند
آب رخ من ريخت او تا خورد سنگش بر سبو * تا بازيابم آب رو چشم مرا جيحون كند
هر دم رسد ز آن ماه من تا خرمن مه آه من * كافزون غم جانكاه من ز آن روى گندمگون كند
هرچند غمخوارم ازو غم شادى انگارم ازو * هرگز نيازارم ازو كآنچ او كند موزون كند
* *
مرگ به زين زندگى كاين زندگى * هر دمى در محنتى مىافگند
اين يكى از فاقه تيرى مىخورد * و آن دگر در ملك تيغى مىزند
آن ز بهر نان زمين را مىدرد * وين پى زر سنگ را مىبشكند
عنكبوت اندر زوايا سال و ماه * از پى يك لقمه دامى مىتند
وز پى پندار راحت مورچه * ريزهاى دانه را برمىچِنَد
نيست كس را در جهان آسايشى * هر كرا جانيست جانى مىكَند !
* *
كوزهء دولاب را ماند همى * هركه زير چرخ دولابى بود
كز پس اوج و بلندى حاصلش * سرنگُوسارى و بىآبى بود
*
ز آن ديده كه ديدهاى نمى بيش نماند * ز آن دل كه شنيدهاى غمى بيش نماند
هر لحظه ز روى لطف دم مىدهيَم * ديدى كه ز من بنده دمى بيش نماند
*