از طيش نيك سر سبكم همچو بادبان * و ز روى ثقل سخت گرانجان چو لنگرم
ز آن غم كه همچو شمع زبان آفت منست * در خود فروشدست تن زرد لاغرم
صد كرّت از سماع احاديث خوشترست * در بزمگه سماع خوش چنگ دلبرم
از سرزنش كجا بُوَدم باك از آنكِ من * رخ زرد و دل سياه چو كلك و چو دفترم
در صفّ روشنان كه چو آبند صاف دل * شوريده تيرهحال چو آبى مكدّرم
در صومعه كجا بودم راه تا بطبع * چون راه خاك پاى سگان قلندرم
نه بابت مساجد و نه لايق كنشت * نه مستحقّ دارو نه درخورد منبرم
شايد كه گوشهگيرم و رو دركشم از آنك * چون سايه پايمال و چو ذرّه محقّرم
من دوستدار صدر جهانم چرا رسد * چون دشمنانش هر نفسى رنج ديگرم
صدرى كه بركشيد كَفَش ، ورچه چاكرم * چون تيغ آفتاب بچرخ زره ورم
عالى گهر على شرف الملك فخر دين « 1 » * كاسباب دولتست به سعيش ميسّرم
اى گفته و ، همه سخنان تو حق ، كه من * دستور چرخ پايه و صدر فلك درم
بر خود به آب لطفِ ترِ خويش خايفم * زيرا كه وقت بذله سراپاى شكّرم
آب حيات لفظ مداد آمدست و من * در ظلمتش گهر چده همچون سكندرم
يك پيكرم كه جان خرد زنده شد به من * ليكن بوقت عرض فصاحت دو پيكرم
با طول و عرض ملكت محكم اساس من * كاشانهييست گنبد سبز مدوّرم
اندر ميان جنّتم از خوى خويش و هست * از لطف سلسبيلم و از خُلق كوثرم
جامه زرشك چاك زند جامهاى مشك * پيش نسيم نكهت خُلق چو عنبرم
هرجايگه كه بود دلى همچو غنچه تنگ * چون گل شكفته شد ز نسيم معطّرم
تا عقد گوهر از سخن من نظام يافت * جوهر مثال حلقه بگوشست گوهرم
هركو حديث از كژى خويش ياد كرد * از فرط عدل خويش نكردست باورم
هامش
( 1 ) - مقصود شرف الملك فخر الدين على دهستانى وزير است