او سخن را بدرازا مىكشاند و چون داد دل ار او گرفت باز بمدح ممدوح برمىگردد و بادامهء گفتار مىپردازد .
پوربها شوخطبعيهاى ديگر نيز در شعر خود دارد ، با اين و آن از در مطايبه درمىآيد ، در وصف اسافل خود سخنپردازيها دارد ، تقليد مردم الكن را درمىآورد و براساس تلفّظ دشوار آنان شعر مىسازد و مىگويد :
دى بمجلس لسم آن ترك چگل گل گل گل * كرد عاشق شق و واله له و بىدل دل دل
قدحى پر ز مى لعل مُرَوَّق وق وق * پيش من داشت كه جاغرغرا حگل گل گل ( ؟ )
گفتمش ترك نيم تركجه بلمس مس مس * گفت من پارسى سى گويمت اى غافل فل
تو چه دعوى وىِ شاعر عر دايم يم يم * مىكنى در همه مجمع مع و محفل فل فل
امتحان حان مرا گر بتوانى نى گفت * غزلى گو بقوافى فى مشكل كل كل
از غزل زل زل كرده بتخلص لص مدح * بملك لك لك عالم لم عادل دل دل . . .
الخ
بهرحال پوربها شاعريست خوشذوق و خوشبيان و شوخطبع و هزّال و مديحهساز و هجاپرداز كه از قريحهء خود آزادانه بهر نحو كه خواست استفاده مىكند . ديوان او تشكيل مىشود از قصائد ، مقطعات ، تركيببند و رباعيات . رباعياتش لطيف و زيباست و ندرة در آنها از هجو اثرى مىيابيم . از سخنان اوست :
شكر ايزد را كه تا من بودهام * حرص و آزم يك زمان رنجه نكرد
هيچكس از من شبى غمگين نخفت * هيچكس روزى نبود از من به درد
از طمع هرگز ندارم پشت خم * و ز حسد هرگز نكردم روى زرد
هيچ دردى را نبودم من سبب * بلكه بودم جمله را درمانِ درد
نيستم آزاده مرد ار كردهام * يا كنم من قصد هيچ آزاده مرد
با سلامت قانعم در گوشهيى * خالى از غم فارغ از ننگ و نبرد
چند چيزك دوست دارم در جهان * چون گذشتى ز آن حديث اندر نورد