گر تو برانى كسم شفيع نباشد * ره به تو دانم دگر به هيچ وسائل
با كه نگفتم حكايت غم عشقت * اين همه گفتيم و حل نگشت مسائل
سعدى ازين پس نه عاقلست نه هشيار * عشق بچربيد بر فنون فضائل
* *
آمدى وه كه چه مشتاق و پريشان بودم * تا برفتى ز برم صورت بيجان بودم
نه فراموشيم از ذكر تو خاموش نشاند * كه در انديشهء اوصاف تو حيران بودم
بىتو در دامن گلزار نخفتم يك شب * كه نه در باديهء خار مغيلان بودم
زنده مىكرد مرا دم بدم اميد وصال * ورنه دور از نظرت كشتهء هجران بودم
بتوّلاى تو در آتش محنت چو خليل * گوئيا در چمن لاله و ريحان بودم
تا مگر يك نفسم بوى تو آرد دم صبح * همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدى از جور فراقت همه روز اين مىگفت * عهد بشكستى و من بر سر پيمان بودم
* *
همه عمر برندارم سر ازين خمار هستى * كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستى
تو نه مثل آفتابى كه حضور و غيبت افتد * دگران روند و آيند و تو همچنانكه هستى
چه حكايت از فراقت كه نداشتم و ليكن * تو چو روى باز كردى دَرِ ماجرا ببستى
نظرى بدوستان كن كه هزار بار از آن به * كه تحيّتى نويسى و هديّتى فرستى
دل دردمند ما را كه اسير تست يارا * بوصال مرهمى نه چو بانتظار خستى
نه عجب كه قلب دشمن شكنى بروز هيجا * تو كه قلب دوستان را بمفارقت شكستى
برو اى فقيه دانا بخداى بخش ما را * تو و زهد و پارسايى من و عاشقى و مستى
دل هوشمند بايد كه بدلبرى سپارى * كه چو قبلهايت باشد به از آنكه خودپرستى
چو زمام بخت و دولت نه بدست جهد باشد * چكنند اگر زبونى نكنند و زيردستى
گله از فراق ياران و جفاى روزگاران * نه طريق تست سعدى كَمِ خويش گير و رستى