گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت * شايد كه ز مشّاطه نرنجيم كه زشتيم
باشد كه عنايت برسد ورنه مپندار * با اين عمل دوزخيان كاهل بهشتيم
سعدى مگر از خرمن اقبال بزرگان * يك خوشه ببخشند كه ما تخم نكشتيم
* *
با جوانى سرخوش است اين پير بىتدبير را * جهل باشد با جوانان پنجه كردن پير را
من كه با مويى بقوّت برنيايم اى عجب * با يكى افتادهام كو بگسلد زنجير را
چون كمان در بازو آرد سر و قدّ سيمتن * آرزويم مىكند كآماج باشم تير را
مىرود تا در كمند افتد بپاى خويشتن * گر بر آن دست و كمان چشم اوفتد نخجير را
كس نديدست آدمى زاد از تو شيرينتر سخن * شكّر از پستان مادر خوردهاى يا شير را ؟
روز بازار جوانى پنج روزى بيش نيست * نقد را باش اى پسر كآفت بود تأخير را
اى كه گفتى ديده از ديدار بترويان بدوز * هرچه گويى چاره دانم كرد جز تقدير را
زهد پيدا كفر پنهان بود چندين روزگار * پرده از سر برگرفتيم آن همه تزوير را
سعديا در پاى جانان گر به خدمت سر نهى * همچنان عذرت بيايد خواستن تقصير را
* *
مگر نسيم سحر بوى زلف يار منست * كه راحت دل رنجور بىقرار منست
بخواب در نرود چشم بخت من همه عمر * گرش بخواب ببينم كه در كنار منست
اگر معاينه بينم كه قصد جان دارد * بجان مضايقه با دوستان نه كار منست
حقيقت آنكه نه درخورد اوست جان عزيز * وليك درخور امكان و اقتدار منست
نه اختيار منست اين معاملت ليكن * رضاى دوست مقدّم بر اختيار منست
اگر هزار غمست از جفاى او بر دل * هنوز بندهء اويم كه غمگسار منست
درون خلوت من غير در نمىگنجد * برو كه هركه نه يار منست بار منست
بلالهزار و گلستان نمىرود دل من * كه ياد دوست گلستان و لالهزار منست
ستمگرا دل سعدى بسوخت در طلبت * دلت نسوخت كه مسكين اميدوار منست