و گر مراد تو اينست ، بىمرادىِ من * تفاوتى نكند چون مراد يار منست
* *
امروز در فراق تو ديگر بشام شد * اى ديده پاسدار كه خفتن حرام شد
بيش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند * كز رقّت اندرون ضعيفم چو جام شد
افسوسِ خلق مىشنوم در قفاى خويش * كاين پخته بين كه در سَرِ سوداى خام شد
تنها نه من بدانهء خالت مقيّدم * اين دانه هركه ديد گرفتار دام شد
گفتم يكى بگوشهء چشمت نظر كنم * چشمم درو بماند و زيادت مقام شد
اى دل نگفتمت كه عنان نظر بتاب * اكنونت افگند كه ز دستت لگام شد
نامم بعاشقى شد و گويند توبه كن * توبت كنون چه فايده دارد كه نام شد
از من بعشقِ روى تو مىزايد اين سخن * طوطى شكر شكست كه شيرين كلام شد
ابناى روزگار غلامان بزر خرند * سعدى ترا بطوع و ارادت غلام شد
آن مدّعى كه دست ندادى ببند كس * اين بار در كمند تو افتاد و رام شد
شرح غمت به وصف نخواهد شدن تمام * جهدم به آخر آمد و دفتر تمام شد
* *
ما درين شهر غريبيم و درين ملك فقير * بكمند تو گرفتار و بدام تو اسير
دَرِ آفاق گشادست و ليكن بستست * از سر زلف تو بر پاى دل ما زنجير
من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر * از من اى خسرو خوبان نو نظر باز مگير
گرچه در خيل تو بسيار به از ما باشد * ما ترا در همه عالم نشناسيم نظير
در دلم بود كه جان بر تو فشانم روزى * باز در خاطرم آمد كه متاعيست حقير
اين حديث از سر درديست كه من مىگويم * تا بر آتش ننهى بوى نيايد ز عبير
گر بگويم كه مرا حال پريشانى نيست * رنگ رخسار خبر مىدهد از سرّ ضمير
عشق پيرانهسر از من عجبت مىآيد * چه جوانى تو كه از دست ببردى دل پير
من ازين هر دو كمانخانهء ابروى تو چشم * برنگيرم و گرم چشم بدوزند بتير