بزرگان نكردند در خود نگاه * خدا بينى از خويشتن بين مخواه
* *
يكى خوب كردار و خوشخوى بود * كه بدسيرتان را نكوگوى بود
بخوابش كسى ديد چون درگذشت * كه بارى حكايت كن از سرگذشت
دهانى بخنده چو گل باز كرد * چو بلبل بصوتى خوش آغاز كرد
كه بر من نكردند سختى بسى * كه من سخت نگرفتمى بر كسى
* *
سگى پاى صحرانشينى گزيد * بخشمى كه زهرش ز دندان چكيد
شب از درد بيچاره خوابش نبرد * بخيل اندرش دخترى بود خرد
پدر را جفا كرد و تندى نمود * كه آخر ترا نيز دندان نبود ؟
پس از گريه مرد پراگنده روز * بخنديد كاى مامك دلفروز
مرا گرچه هم سلطنت بود بيش * دريغ آمدم كام و دندان خويش
محالست اگر تيغ بر سر خورم * كه دندان بپاى سگ اندر برم
توان كرد با ناكسان بدرگى * و ليكن نيايد ز مردم سگى
* *
يكى بربطى در بغل داشت مست * بشب بر سر پارسايى شكست
چو روز آمد آن نيكمرد سليم * بَرِ سنگدل برد يكمشت سيم
كه دوشينه معذور بودى و مست * ترا و مرا بربط و سر شكست
مرا به شد آن زخم و برخاست بيم * ترا به نخواهد شد الّا بسيم
ازين دوستان خدا بر سرند * كه از خلق بسيار بر سر خورند