از بوستان :
دو بيتم جگر كرد روزى كباب * كه مىگفت گويندهيى بارباب
دريغا كه بىما بسى روزگار * برويد گل و بشكفد نوبهار
بسا تير و ديماه و ارديبهشت * بيايند و ما خاك باشيم و خشت
پس از ما بسى گل دمد بوستان * نشينند با يكدگر دوستان
زدم تيشه يك روز بر تَلِّ خاك * به گوش آمدم نالهيى دردناك
كه زنهار اگر مردى آهستهتر * كه چشم و بناگوش و رويست و سر
خبر دارى اى استخوانى قفس * كه جان تو مرغيست نامش نَفَس
چو مرغ از قفس رست و بگسست قيد * دگر ره نگردد بسعى تو صيد
نگهدار فرصت كه عالم دمى است * دمى پيش دانا به از عالمى است
* *
همين پنج بيتم خوش آمد به گوش * كه در مجلسى مىسرودند دوش
مرا راحت از زندگى دوش بود * كه آن ماه رويم در آغوش بود
مرا او را چو ديدم سر از خواب مست * به دو گفتم اى سرو پيش تو پست
دمى نرگس از خواب دوشين بشوى * چو گلبن بخند و چو بلبل بگوى
چه مىخسبى اى فتنهء روزگار * بيا و مى لعل نوشين بيار
نگه كرد ژوليده از خواب و گفت * مرا فتنه خوانى و گويى مخفت
در ايام سلطان روشن نفس * نبيند مگر فتنه در خواب كس
* *
شنيدم كه روزى سحرگاه عيد * ز گرمابه آمد برون بايزيد
يكى طشت خاكسترش بىخبر * فرو ريختند از سرايى بسر
همى گفت ژوليده دستار و موى * كف دست شكرانه مالان به روى
كه اى نفس من درخور آتشم * ز خاكسترى روى در هم كشم ؟