كدام باد بهارى وزيد در آفاق * كه باز در عقبش نكبتِ خزانى نيست
اگر ممالك روى زمين بدست آرى * بهاى مهلت يك روزه زندگانى نيست
دل اى رفيق درين كاروانسراى مبند * كه خانه ساختن آيين كاروانى نيست
اگر جهان همه كامست و دشمن اندر پى * بدوستى كه جهان جاى كامرانى نيست
چو بتپرست به صورت چنان شدى مشغول * كه ديگرت خبر از لذّت معانى نيست
طريق حقرو و در هر كجا كه خواهى باش * كه كنج خلوت صاحبدلان مكانى نيست
جهان ز دست بدادند دوستان خداى * كه پاىبند عنا جز جهانستانى نيست
نگاهدار زبان تا بدوزخت نبرد * كه از زبان بتر اندر جهان زبانى « 1 » نيست
عمل بيار و علم بر مكن كه مردان را * رهى سليمتر از كوى بىنشانى نيست
كف نياز بدرگاه بىنياز برآر * كه كار مرد خدا جز خداىخوانى نيست
* *
دريغ روز جوانى و عهد برنايى * نشاط كودكى و عيش و خويشتنرايى
سر فروتنى انداخت پيريم در پيش * پس از غرور جوانى و دست بالايى
دريغ بازوى سرپنجگى كه برپيچيد * ستيز دور فلك ساعد توانايى
زهى زمانهء ناپدار عهدشكن * چه دوستيست كه با دوستان نمىپايى
كه اعتماد كند بر مواهبِ نِعَمت * كه همچو طفل ببخشى و باز بربايى
بزارتر گسلى هرچه خوبتر بندى * تباهتر شكنى هرچه خوشتر آرايى
بعمر خويش كسى كامى از تو برنگرفت * كه در شكنجهء بىكاميش نفرسايى
اگر زيادت قدرست در تغيّر نفس * نخواستم كه به قدر من اندر افزايى
شكوه پيرى بگذار و علم و فضل و ادب * كجاست جهل جوانى و عشق و شيدايى
چو با قضاى اجل برنمىتوان آمد * تفاوتى نكند گُربُزىّ و دانايى
* *
هامش
( 1 ) - زبانى : دوزخبان ، مالك دوزخ ؛ در اصل : زيانى