*
حسنت بازل نظر چو در كارم كرد * بنمود جمال و عاشق زارم كرد
من خفته بدم بناز در كتم عدم * حسن تو بدست خويش بيدارم كرد
*
يك عالم از آب و گل بپرداختهاند * خود را بميان ما درانداختهاند
خود مىگويند راز و خود مىشنوند * زين آب و گلى بهانه برساختهاند
*
دل ديدن رويت بدعا مىخواهد * وصلت بتضرّع از خدا مىخواهد
هستند شكرلبان درين ملك بسى * ليكن دل ديوانه ترا مىخواهد
*
در واقعهء مشكل ايّام نگر * جاميست ترا عقل ، در آن جام نگر
ترسم كه ببوى دانه در دام شوى * اى دوست همه دانه مبين دام نگر
*
دل پيشكش نرگس مستت آرم * جان تحفهء آن زلف چو شستت آرم
سرگردانم ز هجر ، معلومم نيست * در پاى كه افتم كه بدستت آرم
*
امروز به شهر دل پريشان ماييم * ننگ همه دوستان و خويشان ماييم
رندان و مُقامِرانِ رسوا شده را * گر مىطلبى بيا ، كه ايشان ماييم !
*
هان راز دل خستهء ما فاش مكن * با يار عزيز خويش پرخاش مكن
آن دل كه بهر دو كَون سر در ناورد * اكنون كه اسير تست رسواش مكن
*
آنم كه توام ز خاك برداشتهاى * نقشم بمراد خويش بنگاشتهاى