من و مدح خواجه زين پس كه بدولت قبولش * برسد بكام و يابد دل خسته موميايى
* *
وصال چون تو شگرفى نه حدّ انسانست * كمال حسن تو بيرون ز حدّ امكانست
خيال صورت تو در سواد سينهء تنگ * مثال يوسف مصرى و چاه زندانست
گلى چو روى تو در باغ آفرينش نيست * گرفتم آنكه جهان سربسر گلستانست
به پيش روى چو خورشيد و سايهء قد تو * چه جاى مهر جهانتاب و سرو بستانست
بنزد حقهء مرجانِ پُر دُرِ تو كرا * هواى لعل بدخشان و دُرّ عمّانست
ز زلف تست گريزان دلم چو كبك از باز * كه زاغ زلف ترا صد هزار دستانست
خطا كند كه گريزد ز بند زلف تو دل * ز بند او چو گشايش مرا فراوانست
فداى آتش عشقت كنم تن چون شمع * از آنكه آتش سوزنده شمع را جانست
مرا تو جانى و از وصل تست زندگيم * از آن ز روز جدايى دلم هراسانست
قيامتست وداع تو بر دلم آرى * وداع چون تو نگارى نه كار آسانست
از آرزوى دو لعل تو جزع من پيوست * چو نوك خامهء مخدوم گوهر افشانست
خدايگان وزيران بهاء دُنيى و دين * كه ذات او سبب و اصل امن و ايمانست
محمد آنكه بتأييد تيغ و بسطت عدل * چو آفتاب جهانگير و ظلّ يزدانست
* *
مرا كه نور سرورست در مجامع قدس * بعون عقل شريف و بفرّ نفس نفيس
چرا چو بىخبران خلق را شوم مُنقاد * ببوى لقمه چه پويم چو هر بَهيم و خسيس
چو نفس من ز صفا يافت رتبت ملكى * كجا غرور خَرَد از وساوِسِ ابليس
چو دل نمونهء اسرار لوح محفوظست * چرا نظر كنم اندر دفاتر تلبيس
ببارگاه دلم هر صباح صد تحفه * بَريد غيب رساند ز عالم تقديس
* *