بر من ار چند بود خدمت عشقت واجب * هست واجبتر از آن مدحت دستور انام
* *
اى از لطافت در سخن لعلت دُر افشان آمده * ماه رخت را مشترى مهر دَرفشان آمده
فردوس اعلا كوى تو رضوان خجل از خوى تو * خوبى به پيش روى تو بر ماه تاوان آمده
ماه نوست ابروى تو شب حلقهء گيسوى تو * هر شب ز بهر روى تو در ماه نقصان آمده
جزع تو افسونگر شده مرجانْت جانپرور شده * رويت صفا گستر شده زلفت ز ره سان آمده
گشتستم اى من غم خورت زرين رخ از سيمين برت * اى لعل همچون شكرت ما را بدندان آمده
غمگين مدارم از جفا خرّم كن از وصلت مرا * اى درد هجران مرا وصل تو درمان آمده
شد خسته كلّى از غمت دل را اميد مرهمت * بر گنج روى خرّمت زلف تو ثعبان آمده
اى گشته در كوى صفا مهرت چراغ چشم ما * واى تاب رخسار مرا شمع شبستان آمده
پيوسته از بحر بيان چون لعل تو اى دلستان * در مدح دستور جهان طبعم دُرفشان آمده
عادل بهاء ملك و دين فرمان ده روى زمين * در مجلسش روح الامين چون من ثناخوان آمده
* *
چو ز شامِ زلف رخ را بمباركى نمايى * چو نسيم صبح بر دل دَرِ خرّمى گشايى
دل و جان ز جزع و لعلت خوش و ناخوشند چون تو * به دو جزع دلستانى به دو لعل جانفزايى
دل من ز جان ببُرّد تو اگر ز من ببُرّى * تن من ز دل برآيد چو بدلبرى درآيى
من اگر جدا نگردم ز تو هيچ عيب نَبْوَد * كه به اختيار از جان نكند كسى جدايى
دل و ديده جات كردم تو ز جاى خود گريزان * بكجات جويم آخر چو ندانمت كجايى . . .
چه نهى بهجر خارم كه تو گلشن وصالى * بره جفا چه پويى كه تو معدن وفايى
چو ز خويش و آشنايان ز پى تو من بريدم * تو ز غايت نكويى مبُر از من آشنايى
بهواى تست تازه دل تنگ غنچه شكلم * كه تو گلرخ سهى قد بلطافت صبايى