سخن سركشى سرو سهى بيش مگو * قدّ يارم نگرو سرو خرامان كم گير
با وجود لب لعل و خط مشك افشانش * ياد ظلمت مكن و چشمهء حيوان كم گير
شب تاريكت اگر وصل ميسّر گردد * با رخش چشمهء خورشيد درخشان كم گير
غمزهاش بين و دگر شوخى عبهر كم جوى * خط سبزش نگر و سبزهء بستان كم گير
وصل آن حور پريچهره گرت دست دهد * نام جنّت مبر و ملك سليمان كم گير
وگرت ميل تماشاى گلستان باشد * در جمالش نگر و طوف گلستان كم گير
بدر اين منزل ويران نه بدلخواه تو هست * از اقاليم جهان شهر سپاهان كم گير
* *
گفتم سخنت شكسته وش چون آيد * با آنكه همه چو دُرّ مكنون آيد
گفتا سخن از چنين دهانى كه مراست * گر نشكنمش چگونه بيرون آيد
*
اى دل ز جهانِ طبع در بند مباش * واى تن چو خسان بلقمه خرسند مباش
اى نفس نفيس خاص سلطان چو تويى * چون عام اسير زن و فرزند مباش
*
گفتم چو دميد صبح روز افروزم * ديگر نبود چو شمع هر دم سوزم
خود گردِ رخم چو صبح پيرى بدميد * زين صبح برآمدن فرو شد روزم
18 - عراقى « 1 »
شيخ فخر الدين ابراهيم بن بزرجمهر بن عبد الغفّار همدانى فراهانى معروف و مشهور
هامش
( 1 ) - دربارهء عراقى بمآخذ ذيل رجوع شود :
* تاريخ گزيده حمد اللّه مستوفى بتصحيح آقاى دكتر عبد الحسين نوائى ، تهران 1339 ، ص 738 . -