بديل گلشن و طارم مكن جبال و سُهول * عديل مجلس و خلوت مكن كُهوف و شِعاب
بگو هرآنچه تو دانى مكن حديث سفر * بكن هرآنچه تو خواهى مكن بهجر خطاب
جواب دادم كز عزم اين سفر با من * مكن عتاب كه از تو صواب نيست عتاب
بديع نيست ز احباب رنج راه سفر * غريب نيست ز عشّاق قطع سهل و عِقاب « 1 »
شنيدهاى ز حكايات و ديدهاى ز سمر * رسيدهاى بروايات و خواندهاى بكتاب
هواى ليلى و مجنون وفاى زينب و زيد * بلاى وامق و عذرا عناى دعد و رباب
سپردهاند بسى راههاى بىپايان * بريدهاند بسى بحرهاى بىپاياب
شوم ز ظلمت اين آستانِ ظلمنماى * ببارگاه يكى آفتاب عالمتاب
ز دل بنالم چون بيدلان در آن كعبه * به خون بگريم چون مجرمان در آن محراب
برم ظُلامه بديوان صاحب و شنوم * ز لفظ صاحب ديوان شرق و غرب جواب
* *
« 2 » چيست آن گوهر كه مىزايد ز دو گوهر روان * صورت او گوهر امّا باشد از جزع و كمان
همچو باران ليك او را از دو خورشيدست ابر * كآن دو خورشيد جهان بين را ازو باشد زيان
همچو شمع است از صفا و شمع را ز آن صورتى * گاه افتد در بدن گه ريزد اندر شمعدان
باشدش روز وداع از چهرهء دلبر لگن * باشدش شبهاى هجران دامن عاشق مكان
ترجمان هر دلى باشد ، كه ديدست اى عجب * ترجمان بىحديث و رازدار بىزبان
گاه لعل از رنگ او تابنده در كوه بدخش * گاه دُر از لطف او شرمنده در بحر عمان
هست مردمزاده و از اصل پاك است ، اى دريغ * گر ز خونريزىّ و غمّازى نبودى داستان
طفل خردست و دوان و گرمرو افتان برو * وز عزيزى دل بود همراه او در هر مكان
لعبتى عريان و گر پوشد در او كس حلّهيى * از لطافت باز نتوان يافتش در پرنيان
او چو زيبق مىرود از رويم و من مىكنم * گاهش اندر آستين و گاه در دامن نهان
هامش
( 1 ) - عقاب جمع عقبه بمعنى پشته
( 2 ) - اين قصيده در لغز اشك است .