گاه مستى چو سر از خواب گران بردارند * هر يكى در سر زلف صنمى آويزند
نوعروسان چمن هر سحرى جلوه كنند * نقشبندان صبا رنگ بهار آميزند
هر سحر ابر گهربار و نسيم سحرى * بر سر سبزه و گل لاله و مرجان ريزند
لشكر بلبل تركى لقب آيند بباغ * خيل زاغ حبشى روى همه بگريزند
گاهِ آنست كه هر صومعه بدرود كنند * زاهدان نيز حكايت ز مى و رود كنند
وقت آنست كه ياران مى روشن گيرند * بزم آراسته را در گل و سوسن گيرند
صبحدم بادهخوران سوى گلستان آيند * شامگه مست و خرامان ره گلشن گيرند
شاهدان ميل همه سوى در و دشت كنند * عاشقان بر سر ره منزل و مسكن گيرند
دلبران چون مى و رود و گل و صحرا طلبند * بىدلان ترك دل و جان و سر و تن گيرند
قمرى و سارى در باغ وطن گرسازند * بلبل و فاخته بر سرو نشيمن گيرند
بلبلان چون بچمن زمزمه و ناله كنند * همه آهنگ ز آه سحر من گيرند
عاشقانى كه بهم جام مى خام خورند * همه بر ياد من سوخته خرمن گيرند
گاهِ آنست كه سرمست دَرِ يار زنم * دست در دامن آن دلبر عيّار زنم
وقت آنست كه بلبل بگلستان آيد * هركه عاشق بود از خانه ببستان آيد
غنچه در پوست نگنجد ز نشاط مى و بزم * تا كه از طرف گلستان به شبستان آيد
گل ببزم همه كس عيش كند چون بت من * يا چو من بلبل بيچاره بافغان آيد
راستى گل بوفا يار مرا مىماند * كه وصالش بيكى هفته بپايان آيد
بلبل خسته چو من از پس يك هفته وصال * رنج يك ساله كشد چونكه ز هجران آيد
همه شب ناله كنم بر صفت ليلى و من * نالهء بلبل و من هر دو بيكسان آيد
نالهء بلبل مست از طرب گل خيزد * نالهء من همه از سوز دل و جان آيد
گاهِ آنست كه آهنگ خرابات كنم * خاك در ديده سالوسى و طامات كنم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 537
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥٣٧