گر پيش شمع روى تو ره باشدم شبى * پروانهوار جان بسپارم برابرت
عمرم سبك عنان شد و هجرم گران ركيب * ز آن دل سبك شدست چو زلف گران سرت
سوگند مىخورم بخدايى كه در ازل * با جوهرم به مهر برآميخت جوهرت
سوگند مىخورم بحكيمى كه حكمتش * آراست در مشيمه جمال منوّرت
سوگند مىخورم بجلال مصوّرى * كاو بود در مبادى فطرت مصوّرت
سوگند مىخورم بلطيفى كه لطف او * بر سر نهاد از لَطَف حسن افسرت
سوگند مىخورم بيكى بىنظير كاو * نَظّارهگاه ناظر من ساخت منظرت
سوگند مىخورم به بهشت و لقاى حور * يعنى بطلعت رخ خورشيد پيكرت
سوگند مىخورم بنهال خدنگ سرو * يعنى براستىِ قدِ چون صنوبرت
سوگند مىخورم بمه چارده شبه * يعنى بنورِ صَفْوَت رخسار انورت
سوگند مىخورم بگَه صبح روز وصل * يعنى بنور عكس بناگوش ازهرت
سوگند مىخورم بنسيم رياض خلد * يعنى بنكهت سر زلف معنبرت
سوگند مىخورم بخدنگ ز ره گذار * يعنى بنوك ناوك مژگان لاغرت
سوگند مىخورم بدم بلبل فصيح * يعنى بدان بيان و زبان سخنورت
سوگند مىخورم بلب چشمهء حيات * يعنى بخندههاى لبان چو شكّرت
سوگند مىخورم به دو زنّار تابدار * يعنى بدان دو زلف دل آشوب دلبرت
سوگند مىخورم به دو جادوى بابلى * يعنى بدان دو نرگس شوخ فسونگرت
سوگند مىخورم به دو خم يافته كمان * يعنى بدان دو ابروى چون مشك اذفرت
سوگند مىخورم بدل آهن و حجر * يعنى به سختى دل بىرحم كافرت
كاندر جهان بدست نيامد به صد قران * يك بندهء مطيعتر از ابن همگرت
* *
آخر شبى ز لطف پيامى بما فرست * روزى بدست باد سلامى بما فرست
در تشنگىّ وصل تو جانم بلب رسيد * از لعل آبدارْ تو جامى بما فرست