بدانگونه بنواخت چنگ آن جوان * كه بىهوش شد مرد بازارگان
بآواز چنگش مىآورد و جام * بدان روز بگذشت تا گاه شام
جوان نامور چنگ بنهاد پيش * طلب كرد صدگانه دينار خويش
بپاسخ به دو گفت بازارگان * كه اى مرد بيدار روشن روان
ز من مزد ناسفته جوهر مخواه * به دو گفت دانا كه اين نيست راه
بَرِ تو من از بهر كار آمدم * توم چنگ فرمودى و من زدم
به آخر سر كيسه را برگشاد * فرو كرد و زر بركشيد و بداد
پى مزد جوهر درم برفشاند * درم رفت و آن پاك ناسفته ماند
* *
چو بنشست كسرى بجاى قباد * كلاه بزرگى بسر برنهاد
بدرگاه آن شاه شمشيرزن * بزرگان گيتى شدند انجمن
برو زرّ و گوهر برافشاندند * ورا شاه نوشيروان خواندند
برو زنده شد رسم پيروز شاه * فرازيد بر چرخ گردان كلاه
برآورد نام و بگسترد داد * دل زيردستان به دو گشت شاد
بيكبار دست بدى بسته شد * زمان تندخو بود ، آهسته شد
شهان نام او بر نگين داشتند * زبانها پر از آفرين داشتند
دل كبك و شاهين بهم رام شد * دم اژدها جاى آرام شد
جهان بود مانند باغ ارم * نديدند يك دل پراندوه و غم « 1 »
همه روز با هوشمندان بدى * ز هر دانشى داستانها زدى
ز نادان جدايى گزيدى مدام * يكى صبح بىبَر نبردى بشام
خردمند را او نكو داشتى * كه دارد كسى را چو او داشتى
بتاريخ شاهان بدى شادمان * بدان بازگشتى زمان تا زمان
مر او را به چيزى نديدند شاد * بجز ياد كردن ز شاهان داد . . .
* *
هامش
( 1 ) - در اصل :نديدند يك دل ز اندوه و غم