سهشولم دگربار گفته شدى * سر من ز روزن برون آمدى
برون بردمى هرچه بودى تمام * بدزدى مرا اين فسون داد كام
بگفت اين سخن مرد و خاموش گشت * بخاموشى او دمى برگذشت
شنيد اين سخن دزد ناكاردان * كه شولم بود دزد را ريسمان
سهشولم بگفت و فرو كرد پاى * نگون اندرآمد ميان سراى
چو دزد اندر افتاد برجست مرد * بچوبش سر و دست و پا خرد كرد
به دو گفت كاى سفلهء سستراى * جهان را نهادم همه زير پاى
ببازارگانى و زيرك سرى * تو مالم بافسونِ شولم برى
ازو دزد افتاده زنهار خواست * كه من غافلم كاردانى تراست
ترا زيركى صاحب مال كرد * مرا شولم تو بدين حال كرد
* *
شنيدم كه بازارگانى بكيش * بهم كرد جوهر ز اندازه بيش
ورا بود در سفتنِ آن شَغَف * چنان اوستادش نيامد به كف
نشان يافت از اوستادى تمام * ميان بزرگان برآورده نام
بدانسان كه هر روز دينار صد * بدى مزد كردار آن پرخرد
مر او را بديد و بداد آن قرار * كه هر روز چندين بود مزد كار
چو رفتند در خان بازارگان * فرو ريخت جوهر هم اندر زمان
از آن مرد داننده لختى بسفت * كجا مغز او با خرد بود جفت
برابر نهاده يكى چنگ ديد * زمان تا زمان اندر آن بنگريد
به دو در نگه كرد بازارگان * كه تو چنگ دانى زدن بىگمان
جوان گفت دانم بغايت شگرف * در آن علم هستم چو درياى ژرف
عجب داشت بازارگان ز آن سخن * به دو گفت بردار و چيزى بزن
جوان حالى آن چنگ در بر گرفت * چو بنواخت آن را ره اندر گرفت