با اولين سالهاى سلطنت ركن الدين قلج ارسلان رابع مصادف مىشد .
از اشعار اوست در كليله و دمنهء منظوم :
شنيدم كه دزدى بهندوستان * برون آمد از در شبى ناگهان
روان گشت در شهر با چند يار * كه در دست ايشان چه افتد شكار
چو يكسر ز گشتن ستوه آمدند * سوى خان بازرگانى شدند
بُد آن مرد بازرگان مالدار * جهان ديده و پختهء روزگار
چو دزد آمد و قصد آن بام كرد * ز خواب اندرآمد جهانديده مرد
زن خويش را كرد بيدار زود * بدينگونه با او سخن درفزود
كه از من بپرس اينكه چندين درم * بچه صنعت و پيشه كردى بهم
چو پرسيده باشى تو خاموش باش * چو گشتم زبان من تو دو گوش باش
زن اين گفته بشنيد از آن هوشمند * روان « 1 » كرد آواز با او بلند
كه اين مال را جمع چون كردهاى * كه از مال قارون فزون كردهاى
بپاسخ به دو گفت مرد خرد * كه دوران چو من مرد دير آورد
فراوان هنر هست در گوهرم * كز آن مال و هستى بدست آورم
و ليكن ز دزديست اين مالها * ندارم نهانى ز تو حالها
ز دانا فسونى بياموختم * و ز آن مالِ قارون بيندوختم
ازين پيش چون شب جهان بستدى * همه شب مرا كار دزدى بدى
فسون را بگويم تو با كس مگوى * كه گفتن پشيمانى آرد به روى
چو من بر سر بامها « 2 » رفتمى * سه شولم پياپى فرو گفتمى
بيازيد مى سوى مهتاب چنگ * بروزن درون رفتمى بىدرنگ
همه نقد و جنس سرا جستمى * بهم زود كالا فرو بستمى
هامش
( 1 ) - در اصل : در آن . روان يعنى سريع ، بسرعت
( 2 ) - در اصل : بارها