عجايب يوسفى چون مه كه عكس اوست درصد چَه * ازو افتاده يعقوبان بدام و چاه ملّتها
چو زلف خود رسن سازد ز چَههاشان براندازد * كشدْشان در بَرِ رحمت ، رهاندشان ز حيرتها
چو از حيرت گذر يابد صفات آنكه دريابد * خمش كه بس شكسته شد عبارتها و عبرتها
* *
چونكه درآييم بغوغاى شب * گَرد برآريم ز درياى شب
خواب نخواهد ، بگريزد ز خواب * آنكه بديدست تماشاى شب
بس دل پرنور و بسى جان پاك * مشتغل و بنده و مولاى شب
شب تتق شاهد غيبى بود * روز كجا باشد همتاى شب
راه درازست برانيم تيز * ما بدرازا و به پهناى شب
روز اگر مكسب و سوداگريست * ذوق دگر دارد سوداى شب
مفخر تبريز توى شمس دين * حسرت روزى و تمنّاى شب
* *
بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست * بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست
اى آفتاب حسن برونآ دمى ز ابر * كآن چهرهء مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هواى تو آواز طبل باز * بازآمدم كه ساعد سلطانم آرزوست
گفتى ز ناز بيش مرنجان مرا برو * آن گفتنت كه : « بيش مرنجانم » آرزوست
و آن دفع گفتنت كه بروشه به خانه نيست * و آن نازو باز تندى دربانم آرزوست
در دست هركه هست ز خوبى قراضههاست * آن معدن ملاحت و آن كانم آرزوست
اين نان و آب چرخ چو سيليست بىوفا * من ماهيم ، نهنگم ، عمّانم آرزوست
يعقوبوار وا اسفاها همى زنم * ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست
و اللّه كه شهر بىتو مرا حبس مىشود * آوارگىّ و كوه و بيابانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او * آن نور روى موسى عمرانم آرزوست