كسى كاو كند خودْ يَزِشنى بسيچ * نيابد ازو يَشتنى مرد هيچ
ز بهر رَدان هركه فرمود يَشت * پشيمان شد از گفت خود بازگشت
بسى مرد بهدين پاكيزه جان * كه بر رسم جُدْدين « 1 » روند آن زمان
بسى نامداران و آزادگان * كه آواره گردند از خان و مان
ز درويشى و رنج و از نام و ننگ * بود تنگدل مردم و دست تنگ
ز مردم در آن روزگارانِ بَد * ز صد يك نبينى كه دارد خرد
ز تركان بيكند و ختلان و چين * برآيد سپاهى بايران زمين
چو برگردد از مهتران تخت و بخت * ابا بندگان اوفتد تاج و تخت
بسى نعمت و مال گرد آورند * مر آن را به زير زمين بسپرند
گنهكار باشند از كار خويش * ندارند شرمى ز كردار خويش
ز سختى و تنگى و رنج و نياز * شود چيره بر مردمان مرگ و آز
دگر باره چون سر هزاره بود * غم و رنجشان بىكناره بود
ز سختى كشيدن تن مرد دين * همانا بدانگه بود آهنين
نيامد كسى را چنان رنج و تاب * بهنگام ضحاك و افراسياب
پس آنگه چو آيد هزاره بسر * ز بهدين نماند كسى باهنر
ز هر جانب آهنگ ايران كنند * بسمّ ستورانش ويران كنند
چو رخ زى پَدَشخوارگَر « 2 » آورند * و ز آنجايگه دين و شاهى برند
رسد كار آن بدسگالان بجان * هم آواره گردند از خان و مان
چنين بود خواهد كه گفتيم راز « 3 » * ز نيك و بد و از نشيب و فراز
هامش
( 1 ) - جددين : خارج از دين ، منظور غير زرتشتيانست .
( 2 ) - پدشخوارگر : كوه پيشخوار ، مقصود قسمتى از سلسله جبال البرز در حدود سوادكوه والاشت است .
( 3 ) - در اصل : گفتم ز راز ؛ راز : سر ، نهان .