نوش كم گوى كاندرين يخ بند * زمهريرست با نَفَس همراه
ما دو مستى نمىكنيم امشب * شب درازست ، قصّه كن كوتاه
بو كه بينم بطالع ميمون * روى مخدوم بامداد پگاه
* *
درهم فگنده است مرا كار و بار برف * پيش و پسم نمىدهد از اضطرار برف
بافنده گشت ابر و زمين گشت كارگاه * تا جامهيى ببافت همه پود و تار برف
بازيگر زمانه دگر در خزان نمود * شكل بهار بر سر هر شاخسار برف
بر شاخ سرو فاخته كم مىزند نوا * تا نخ كشيد بر طرف جويبار برف
دم سردوار تاختن آورد ناگهان * از سردى آفريد مگر كردگار برف
هر خواجهيى كه پاى ز خانه برون نهد * سرما شعار باشد او را ، دثار برف
روزى چنين به خانه كند هركسى قرار * در خانه كرده است مرا بىقرار برف
درخورد حال من نبُد اين برف گرنه من * سرماى سخت ديدهام و بىشمار برف
نه روغن چراغ و نه هيزم نه اكل و شرب * چه لايق منست درين روزگار برف
ياران و همدمان همه يازانِ هم شدند * در كنج خانه است مرا يار غار برف
اسباب تابخانه « 1 » ندارم نه پوششى * هان اى ستيزه روى چه دارى ببار برف
گويند اصل ابر بخاراتِ مائى است * صنع خداى بين كه ببارد بخار برف
باران قطره قطره كند برف زمهرير * ور نه كجا ببارد ابر از بِحار برف
باران ز رعد و برق زند لاف روز و شب * و آهسته مىببارد بىگير و دار برف
گويى ز طبع مير بياموخت اين ثبات * ورنه چرا شدست چنين باوقار برف
* *
ز آندم كه بديد چشم من روى ترا * فردوس برين ساختهام كوى ترا
هرگز نبود گمان كه تا گوش كشد * جز وسمه كسى كمان ابروى ترا
هامش
( 1 ) - تابخانه : اتاقى كه در آنجا بخارى يا تنور و وسايل گرم شدن وجود داشت