و در قطعهيى ديگر بمطلع :
دمى بصحبت پيرى رسيده بودم دوش * كه بود منشى ديوان چرخ را استاد
بسوابق زشت خواجگان آفاق و صدور روزگار كه در روزگار او بر كار بودند اشارهيى بليغ كرده است كه خواننده خود بايد بدان مراجعه كند « 1 » و همچنين قطعهيى ديگر كه دربارهء صدر اجل صدر الدين يحيى گفته و نمونهيى از صدور روزگار را در آن وصف كرده خواندنيست « 2 » خاصه آخرين بيت آنكه چنين است :
گشت سلطانى بسگبانى عوض * شد سليمانى بشيطانى بَدَل
و قصيدهء ذيل از آن شاعر نامدار ترسيم خوبى از وضع دوران و رواج ظلم و عدوان بىحساب هيأت حاكمهء وقت و بيچارگى و گرفتارى مردم بىسامان و تحمّل گرسنگى و جور و مؤاخذتهاى بىوجه است :
. . . خلق ديوانه و از محنت ديوان دربند * وين عجبتر كه ز ديوانزر ديوان طلبند
آسيابى كه فتادست و ندارد آبى * دخل آن جمله به چوب از بن دندان طلبند
هركجا سوختهيى بىسروسامان يابند * وجه سيم سره ز آن بىسروسامان طلبند
خون رهبان كه شود كشته ز رهبان خواهند * راه رهبان كه بود بسته « 3 » ز رهبان طلبند
بسنان از سر ميدان سر مردان جويند * بخدنگ از بن پيكان سر نيكان طلبند
همچو دونان به دو نان صاحب بىسيمانند * وجه يك نان نه و ايشان بسنان نان طلبند
خوك شكلند و حديث از خر عيسى رانند * ديو طبعند و همه ملك سليمان طلبند
تا در آفاق زنند آتش بيداد بتيغ * آتش از چشمهء خورشيد درخشان طلبند
در چنين فصل كه بىبرگ بود شاخ درخت * از درختان چمن برگ زمستان طلبند
اين زمان مايهء دريا چه بود كاين جويند * پس ازين حاصلى از كان چه بود كان طلبند
هامش
( 1 ) - رجوع كنيد بديوان اشعار خواجوى كرمانى ، طبع آقاى سهيلى خوانسارى ، ص 165 .
( 2 ) - ايضا ص 167 و نيز رجوع شود به قطعهء ديگر در ص 168 .
( 3 ) - در اصل : مرده .