ايا مظلوم سرگشته كه هستى * چنين محروم و حيران اوفتاده
ز جور ظالمان در شهر خويشى * بخوارى چون غريبان اوفتاده
اگر صبرت بود روزى دو بينى * جوانان كشته پيران اوفتاده
اميرانى كه بر تو ظلم كردند * بخوارى چون اسيران اوفتاده
هر آن كو اندرين خانه مقيم است * چو ديوارش همى دان اوفتاده
جهانجويى اگر ناگه بخيزد * بسى بينى بزرگان اوفتاده
چه مىدانند كار دولت اين قوم * كه در ديناند نادان اوفتاده
بفرمان خداوند از سر تخت * خداوندان فرمان اوفتاده
كلاه عزّت اندر پاى خوارى * ز سرهاى عزيزان اوفتاده
بآه چون تو مظلوم افسر ملك * ز فرق تاجداران اوفتاده
گرش گردون سرير ملك باشد * برو صد ماه تابان اوفتاده
ز بالاى عمل در پستى عزل * چنين كس را همى دان اوفتاده
خدا درمان فرستد مردمى را * كزين دردند نالان اوفتاده
سيف فرغانى ازينگونه انتقادات تند و اشعارى كه ظلم و عدوان بىحساب عمّال مغول را نشان دهد بسيار دارد و ما نقل بعضى از آنها را در ذكر احوال و آثار او انجام مىدهيم .
خواجوى كرمانى شاعر استاد اواخر اين دوره نيز دربارهء امراى زمان خود سخنان طنزآميز خوب دارد كه حقيقت حال آنان را بنيكى روشن ميسازد . يك جا گويد :
روزى وفات يافت اميرى در اصفهان * ز آنها كه در عراق بشاهى رسيدهاند
ديدم جنازه بر كتف تونيان و من * حيران كه اين جماعت ازين تا چه ديدهاند
پرسيدم از كسى كه چرا تونيان شهر * از كارها جنازهكشى برگزيدهاند
حمال مرده در همه شهرى جدا بود * هر شغل را براى كسى آفريدهاند
برزد بروت و گفت كه تا ما شنيدهايم * حماميان هميشه نجاست كشيدهاند !