اين شاعر حسّاس در قصيدهء ذيل ( كه اتّفاقا پر از قوافى شايگانست ) شديدترين حملات خود را بامرا و عمّال و حكّام عهد كه همه از زمرهء فسده و فسقه بودهاند نشان داده است :
غم چندين پريشان حال امروز * درين طبع پريشان اوفتاده
چو بسته زير پاى پيل ملكى * بدست اين عَوانان افتاده
نهاده دين بيكسو و ز هر سو * چو كافر در مسلمان اوفتاده
ببين در نان خلق اين كژدمانرا * چو اندر گوشت كرمان اوفتاده
عوانان اندرو گويى سگانند * بسال قحط در نان اوفتاده
همه در آرزوى مال و جاهند * بچاه اندر چو كوران اوفتاده
شكم پر كرده از خمر و درين خاك * همه در گِل چو مستان اوفتاده
تو اى بيچاره آنگه نان خورى سير * كه از جوعى بدينسان اوفتاده
كه بينى از دهان ملك بيرون * سگان را همچو دندان اوفتاده
توانگر كز پى درويش دايم * زرش بودى ز دامان اوفتاده
ازين جامهكنان . . . برهنه * كه باذا سگ در ايشان اوفتاده
بسى مردم ز سرما بر زميناند * چو برف اندر زمستان اوفتاده
دريغا مكنت چندين توانگر * بدست اين گدايان اوفتاده
از انگشت سليمان رفته خاتم * ولى در دست ديوان اوفتاده
زنان را گوى در ميدان و چوگان * ز دست مرد ميدان اوفتاده
چو مرغان آمده در دام صيّاد * چو دانه پيش مرغان اوفتاده
بعهد اين سگان از بىشبانيست * رمه در دست سِرحان اوفتاده
رعيّت گوسپنداند اين سگان گرگ * همه در گوسپندان اوفتاده
پلنگى چند ميخواهيم يا رب * درين ديوانه گرگان اوفتاده
ز دستوپاى اين گردن زنانست * سراسر ملك ويران اوفتاده