دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نكند * تو اين دانه كجا خواهى كه كه دارذ غرار تو
ترا بينند در دوزخ بدندان سگان داذه * زبان لغوگوى تو ، دهان رشوهخوار تو
ايا بازارى مسكين نهاذه در ترازو دين * چو سنگت را سبك كردى گران ز آنست بار تو
تو گويى سودها كردم ازين دكان چو برخيزى * ببازار قيامت در پديذ آيذ خسار تو
ايا درويش رعناوش چو مطرب با سماعت خوش * بنزد رهروان بازيست رقص خرسوار تو
چه گويى نىروش اينجا بخرقه است آبروى تو * چه بويى همچو گل تنها برنگست اعتبار تو
بهانه بر قدر چهنهى « 1 » قدم در راه نه ، گرچه * ز دست جبر در بندست پاى اختيار تو
باسب همت عالى توانى ره بسر بردن * گر آيد در ركاب جهد پاى اقتدار تو
و باز اين شاعر عارف نيكوسخن در جاى ديگر شاعران عهد خود را از مدح امراى بىحاصل زمان برحذر داشته و درين باب گفته است :
از ثناى امرا نيك نگهدار زبان * گرچه رنگين سخنى نقش مكن ديوارى
مدح اين قوم دل روشن تو تيره كند * همچو رو را كلف و آينه را زنگارى
از چنين مردهدلان راحت جان چشم مدار * چون ز رنجور شفا كسب كند بيمارى ؟
ظالمى را كه همه ساله بود كارش فسق * بطمع نام منه عادل و نيكوكارى
نيت طاعت او هست ترا معصيتى * كمر خدمت او هست ترا زنارى
هر كرا زين امرا مدح كنى ظلم بود * خاصه امروز كه از عدل نماند آثارى
كژروى پيشه كنى جمله ترا يار شوند * ور ره راست روى هيچ نيابى يارى
كله مدح تو بر فرق چنين تاجوران * راست چون بر سر انگشت بود دستارى
صورت حال تو در چشم دل معنىدار * زشت گردد بنكو گفتن بدكردارى
اسد المعر كه خوانى تو كسى را كه بود * رو به حيلهگرى يا سگ مردمخوارى . . .
صورتند اين امرا جمله ز معنى خالى * اوست چون درنگرى صورت معنى دارى
* * *
گر كسى از نعمت اين منعمان ادرار خورد * همچو گربه كاسه ليسيد و چو سگ مردار خورد
همچو مارش سر همى كوبند امروز اى پسر * هر كه روزى دانه بىچون موش ازين انبار خورد
يا رب اين ساعت چو تائب از گنه مستغفرست * سيف فرغانى كه اين ادرار از ناچار خورد
هامش
( 1 ) - خوانده شود چنهى ( بكسر اول و سكون ثانى ) .