آب از سر چاه زمزم آور * آتش ز كليسياى رهبان
هيزم همه شاخهاى طوبى * با عود و عبير و مشك سوزان
آبش خوش و روغنش مروّق * سير اندك و تر لقش فراوان
سيرش همه چون عبير خوشبوى * آبش همه با گلاب يكسان
روغن بگداز و دوغ دركن * تا ساختنش رسد بپايان
از هيكل ماهتاب كن صحن * وز قرصهء آفتاب نه خوان
سيخش همه لعل و چمچه ياقوت * كفگير شبه عقيق قزغان « 1 »
آلت همه زين صفت بدست آر * بر كارگه از فسون و دستان
منشين و مرا به بينوايى * بر آتش انتظار منشان .
خود ساخته بودم از شبانه * برگش قدرى به قدر امكان
چون گفت بيار پيش بردم * پذرفت ز من بملك دوجهان
مىخورد بناز و نيز ميگفت * هرك او نخورد بود پشيمان
هست اين خورشى كه كرده بودند * ترتيبش از ابتدا بتوران
آسيمه در آرزوى او شد * رستم بىرخش تا سمنگان
چون خورد بزال زر فرستاد * تحفه صفتش بزاولستان
گر زخم خورد بگاه خوردن * لايق بود ار چه نيستش آن
طعمى كه بتيغ و تير سازند * الّا كه بنيزه خورد نتوان
در لذت او هزار صحبت * در صحبت او هزار برهان
باشند خورندگانش فارغ * از زحمت تره و نمكدان
كس منكر لذتش نيابى * از حد عراق تا خراسان
طبع آن طلبد و گرچه باشد * بر خوان خورش از هزار الوان
چون برگ گل اندر آب كافور * هم نانخورش آمدست و هم نان
در عالمِ اشتها خليفه است * بر لشكر آرزوست سلطان
هامش
( 1 ) - قزغان : ديگ