بسلطان علاء الدين تكش بن ايل ارسلان هم اين رباعى را نسبت دادهاند كه در بدايت حال خود سروده بود :
در زين سخا نشست دانم كردن * گر كوه زرست پست دانم كردن
ليكن چو خزانهيى كه مىبايد نيست * از نيست چگونه هست دانم كردن « 1 »
سلطانشاه بن ايل ارسلان برادر تكش هنگامى كه خلاف ميان خود و برادر را رفع ناشدنى يافت اين رباعى را ببرادر فرستاد :
هرگه كه سمند عزم من پويه كند * دشمن ز نهيب تيغ من مويه كند
اينجا برسول و نامه برنايد كار * شمشير دورويه كار يكرويه كند « 2 »
بسلطان محمد بن تكش خوارزمشاه هم اشعارى نسبت دادهاند - از آن جمله گويند در ابتداى سلطنت محمد كه مخالفان دولت هريك طمع ولايتى داشتند عمّ او هندو خان طمع در ملك خراسان بست و اين رباعى در همين معنى بسلطان فرستاد :
گفتار ترا خنجر بُرّان ما را * كاشانه ترا مركب و ميدان ما را
خواهى كه خصومت ز ميان برخيزد * خوارزم ترا شها خراسان ما را
سلطان محمد اين رباعى را در جواب او فرستاد :
اى جان عم اين غم ره سودا گيرد * وين پند نه در تو و نه در ما گيرد
تا قبضهء شمشير كه پالايد خون * تا آتش اقبال كه بالا گيرد « 3 »
پسر ديگر تكش ، عليشاه ، اشعار لطيف آبدار داشت و از آن جمله است :
بر من چو همه نوبت غم ميگذرد * شادى ببرم چو بخت كم ميگذرد
آنروز كه بود دولت آنروز گذشت * و امروز كه محنتست هم ميگذرد
* * *
پيوسته غمت مرا مشوش دارد * عيش خوش من عشق تو ناخوش دارد
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ص 40 - 41
( 2 ) - تاريخ جهانگشاى جوينى ج 2 حاشيهء ص 17
( 3 ) - ايضا ص 43