تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
* * *
مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد * كه هر يكى بدگرگونه داردم ناشاد هنر نهفته چو عنقا بماند ز آنكه نماند * كسى كه بازشناسد هماى را از خاد تنعّمى كه من از فضل در جهان ديدم * همان جفاى پدر بود و سيلى استاد . . .
* * *
جهان رباط خرابيست بر گذرگه سيل * گمان مبر كه بيك مشت گل شود معمور بر آستان فنا دل منه كه جاى دگر * ز بهر نزهت تو بركشيده‌اند قصور مگر تو بيخبرى كاندرين مقام ترا * چه دوستان حسودند و دشمنان غيور ببين كه چند نشيب و فراز در راهست * ز آستان عدم تا بپيشگاه نشور . . .
پيداست كه اين انديشه‌هاى ناساز نتيجهء مستقيم پريشانى اوضاع اجتماعى و سياسى آن روزگار است ، يعنى دوره‌يى كه هر روز غلامى نوخاسته و تركى از راه رسيده را مىپرورد و بر دوش مردم سوار مىكرد تا بر ايشان و عرض و مال و جانشان ابقاء نكنند و آنانرا دستخوش اهواء و اميال خود سازند . هر شهر چند سال يك بار بدست اميرى كه داعيهء تغلب و تسلط داشت مىافتاد ولى هنوز چندى ناگذشته ديگرى بر آن مىتاخت و باز بازار غارت و قتل و آزار براى مدتى رواج مىيافت . زنان و فرزندان خلق باسارت مىرفتند ، اموالشان دستخوش تاراج مىشد ، روزگارها بتيرگى شب ديجور درميآمد ، و جهان و آنچه به دو باز بسته است سياه و زشت و نامحبوب جلوه ميكرد ، و حالتى از يأس و بدبينى در مردم ايجاد مىشد كه خواه و ناخواه در آثار ادبى عهد آنان كه مجلاى افكارشان بود منعكس مىگشت . شايد همين امر باعث بوده است كه غالب شعراى قرن ششم خاصه اواخر آن قرن ، در بازپسين سالهاى حيات خود ميل اعتكاف و اعتزال پيدا مىكردند چنان كه در شرح احوال سنايى و اثير الدين اخسيكتى و ظهير الدين فاريابى و افضل الدين خاقانى مىبينيم . نكتهء ديگرى كه در اينجا قابل ذكر است آنكه در اين روزگار همهء شاعران
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 368 | ذبيح الله صفا