اى عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول * زين هواهاى عفن زين آبهاى ناگوار
عرصهيى نادلگشا و بقعهيى نادل پسند * قرصهيى ناسودمند و شربتى ناسازگار
مرگ در وى حاكم و آفات در وى پادشا * ظلم در وى قهرمان و فتنه در وى پيشكار
امن در وى مستحيل و عدل در وى ناپديد * كام در وى نادر و صحت در او ناپايدار
روز را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم * جهل را در دست تيغ و عقل را در پاى خار
مهر را بيم خسوف و ماه را ننگ محاق * خاك را عيب زلازل چرخ را رنج دوار
نرگسش بيمار يا بى لالهاش دلسوخته * غنچهاش دلتنگ يا بى و بنفشه سوگوار
شير را از مور صد زخم اينت انصاف اى جهان * پيل را از پشه صد رنج اينت عدل اى روزگار
از پى قصد من و تو موش همدست پلنگ * از پى قتل من و تو چوب و آهن گشته يار
و اين ابيات از ظهير الدين فاريابى نمودارى ديگر ازين انديشهء ناسازست :
گيتى كه اولش عدم و آخرش فناست * در حق او گمان ثبات و بقا خطاست
مشكلتر اينكه گر به مثل دور روزگار * روزى دو مهلتى دهدت گويى آن بقاست
نىنى كه در زمانه تو مخصوص نيستى * بر هركه بنگرى به همين درد مبتلاست
گردون خلاف عنصر و ظلمت نقيض نور * آتش عدوى آب و زمين دشمن هواست
از سنگ گريه بين و مگو كآن ترشحست * از كوه ناله بين و مپندار كآن صداست . . .