تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
ميگفتند و به اين اعتبارات گوناگون نامهاى مختلف بدانان داده ميشد و معتقد بودند كه آنان براى دشمنى با دين و همراهى با مخالفان اسلام از قبيل خرمدينان و مازياريه و مبيضه بكسوت اسلام درآمده‌اند تا دشمنى خويش بهتر اظهار كنند . در مجلد اول اين كتاب شرحى را كه البغدادى در كتاب الفرق بين الفرق آورده است نقل كرده‌ايم « 1 » و اينك از آنچه نظام الملك در كتاب سياستنامه و نصير الدين ابى الرشيد عبد الجليل در كتاب النقض آورده‌اند استفاده مىكنيم يكى از اوايل اين دوره و ديگرى از اواخر آن عهد نظام الملك در كتاب سياستنامه اعمال « بواطنه » را از دو وجه ديده است يعنى از وجه سياسى و از وجه دينى و حال آنكه عبد الجليل تنها جنبهء مذهبى را نگاه ميكرده است . نظام الملك ميگويد كه : « هيچ گروهى شومتر و بدفعل‌تر از اين قوم نيستند كه از پس ديوارها بدى اين مملكت مىسگالند و فساد دين ميجويند و گوش بآوازهء بد نهاده‌اند و چشم بچشم‌زدگى ، اگر نعوذ باللّه دولت قاهره را آسيبى آسمانى رسد ، اين سگان از بيغوله‌ها بيرون آيند و بر اين دولت خروج كنند و دعوى شيعيت كنند ، و مدد و قوت ايشان بيشتر از روافض و خرم‌دينان باشد ، و هرچه ممكن بود از شر و فساد و بدعت هيچ باقى نگذارند ، و بقول دعوى مسلمانى كنند و ليكن بمعنى فعل كافران دارند ، باطن ايشان بر خلاف ظاهر باشد و قول بر خلاف فعل ، و دين محمد عليه السلام را هيچ دشمنى بتر از ايشان نيست و ملك خداوند را هيچ خصمى از ايشان شومتر نيست . . . » « 2 » و « باطنيان بهر وقتى كه خروج كرده‌اند ايشان را بنامى و لقبى ديگر خوانند و ليكن بمعنى همه يكىاند ، بحلب و مصر اسماعيلى خوانند ، و بقم و كاشان و طبرستان و سبزوار و ماوراء النهر و غزنين و بغداد قرمطى خوانند و بكوفه مباركى خوانند ، و ببصره راوندى و برقعى خوانند ، و برى خلفى خوانند ، و بجرجان محمّره خوانند ، و بشام مبيضه خوانند و به مغرب سعيدى خوانند ، و بلحسا و بحرين جنّابى خوانند ، و باصفهان باطنى خوانند ، و ايشان خويشتن را تعليمى خوانند ، و رفيق خوانند و مانند اين ، و غرض ايشان همه آنست كه چگونه مسلمانى براندازند ، و دشمن اسلام و اهل بيت رسول عليه السلام باشند و خلقى
هامش
( 1 ) - تاريخ ادبيات در ايران ج 1 چاپ اول ص 218 - 219 ( 2 ) - سياستنامه ص 235 - 236
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 177 | ذبيح الله صفا