مجروح و نيمجان ، آوارهء دشت هزيمت و خزلان گشتند . بهادران تهمتنتوان تا به هشت فرسخ راه تعاقب نموده ، الى غروب آفتاب هركه را از آن جماعهء خذلانمآب دريافتند ، حوالهء تيغ برقتاب كرده ، روز حيات جمعى كثير به شب رساندند و بقية السيف - كه اجل آنها نرسيده بود - به جانب اكبرآباد و غيره ممالك متفرق و پريشان گرديدند .
پادشاه تائيدسپاه ، شكر اين عطيهء دلخواه به جا آورده ، يكران گلگونخرام را به تعاقب آن گروه خسرانانجام ، برقجولان ساخته با بهادران تهورنشان ، به دنبال آن تيرهروزان شتافته ، الى نماز شام هركه را از آن جماعهء شقاوتفرجام يافتند ، طعمهء شمشير فنا ساختند . آخر روز كه چشم آفتاب از مشاهدهء آن جنگ حيرتافزا خيره گرديد و غرق خوناب شفق شده ، خود را به حجاب ظلمت ليل كشيد ، صمصام خونآشام بهادران بهراممقام نيز در نيام آرام خوابيده از سفك دما توقف نمود و قبهء بارگاه سپهراشتباه در حوالى رزمگاه سمت ارتفاع يافته ، سر به اوج مهر و ماه سود . روز ديگر هنگام صبح كه سلطان خيل انجم از خرگاه زنگارى سپهر چهارم سر برآورده ابواب حصار فيروزهء افلاك را به مفتاح زرين لمعان مفتوح كرده ، رايتافراز عرصهء ممالكستانى شد ، خديو آفاقگير فلكسرير ، كوههء زين اشهب قمرسير ظفرقرين را مطلع انوار عزّ و تمكين ساخته ، اعلام نصرتنگار به تنبيه بقية الاشرار برافراشتند . در اثناى راه از تقرير منهيان حقيقتانتباه ، به عرض اشرف رسيد كه در اين نواحى قلعهاى است متين و سديد ، مال بسيار از مرهته در آنجا پنهان و جمعى از سركشان مستعد مشغول محافظت آن مىباشند . لهذا فوجى از ملازمان ركابى را مأمور به تسخير قلعه نموده ، خود هم با كوكبهء عظمت و احتشام توقف در آن مقام فرمودند . غازيان كوهشكن و بهادران پيلافكن در عرض يك شب ، آن قلعه را مفتوح ساخته ، مال اشقيا كه در آنجا بود به تصرف درآوردند و خاقان كشورستان به مقتضاى فضل و احسان - كه جبلت ذات قدسى صفات آن مظهر الطاف رحمن است - قلعگيان [ را ] كه از در عجز و الحاح درآمده بودند ، امان جان بخشيده از بند خوف و هراس آزاد كردند و اردوى معلى كه عقب مانده بود ، در شانزدهم رجب به ركاب ظفرمآب رسيد و رايات جهانگشا در اين طرف آب جمن محاذى سواد مترا ، فلكفرسا گرديده و در اين مكان بهجتاقتران - كه معبد مشركان ضلالتآئين بود - از يمن قدوم پادشاه دينپرور محل ورود موحدان پاكدين گرديد .
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 429
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص٤٢٩