اتفاقات حسن به اقبال عدومال خديو زمين و زمان ، هدف تير زنبورك خصمافگن گرديده به خاك و خون غلطيد و بهادران جلادتنشان سر آن خيرهسر را از تن جدا كرده ، به نيروى بازوى شجاعت ، گوى سبقت از ميدان كارزار ربوده به سرعت تمام فى الفور آن سر بىمغز را مصحوب يكى از سران سپاه نصرتپناه ، در حضور پادشاه آسمانجاه فرستاده ، مباركباد اين فتح كه مقدمهء ديگر فتوحات بود عرض نمودند .
ز سركردگان سپاه دكن * كهن كافرى بود لشكرشكن
ز بس سر به گردنكشى مىفراشت * به دوتاپتيل اسم او شهره داشت
به يك تير زنبورك ناگهان * به حسرت در آن رزمگه داد جان
به پاداش بىدينى آن لعين * سرش را بريدند مردان دين
روانه نمودند از كارزار * همان لحظه آن سر ، بر شهريار
گروهى ز خاصان بزم حضور * كه بودند صفبسته نزديك و دور
به زير سم ابرش شهريار * سرش تهنيتگو فكندند خوار
ز سر تابى خويش شرمنده شد * ببين عاقبت چون سرافگنده شد
چون خبر كشته شدن دوتاپتيل مذكور به جنكو رسيد ، آتش كينه در كانون سينهاش شعله كشيده و خود در جاى دوتاپتيل قتيل قدم پيش گذاشته ، با خاطر خسته و دل شكسته و ظاهر آراسته ، علم استقامت برافراشته نايرهء جدال و قتال مشتعل داشت . حضرت اعلى ايستادگى و پادارى آن كافر دلسخت تيرهبخت معاينه فرموده ، خود به ذات همايون به دولت و اقبال ، مثال آفتاب عالمتاب از آب عبور نموده آن طرف كنار دريا را مانند افق مشرق به پرتو قدوم سعادتلزوم اشرف ، مطلع الانوار ساخته و اعلام ظفرفرجام برافراختند .
جمن شد به پابوس شه سرفراز * ز ساحل دو لب از خوشى كرد باز
قدم چون به نصرت بدان سو گذاشت ، * ظفر رايت خويش را برفراشت
نواب اشرف الوزرا و غازيان معركهء وغا ، به ورود مقدم و الا قوىدل و مستظهر گرديده ، به يكبارگى بر تيپ مخالفان حملهآور شده ، زلزله در بنيان استقامت و استقرار معاندان انداختند . هرچند جنكو به اظهار خوددارى پاى تجلّد استوار داشته به قدر طاقت و توانايى مىكوشيد ، ليكن از جوش و خروش هاىوهوى دلاوران و نهيب گيرودار بهادران ، هر دم نغمهء جانخراش فنا به گوش جان اعدا مىرسيد . بالاخره سرگروه كفرهء